راه بندان

159/////////

سخت ترین راه را برای زندگی بر گزیده ایم . شاعرانه از خواب برخواستن هم، نمونه اش. بر مسند داوری زندگی را بر خویش ،جهنم بی انصافی ها کرده ایم. حکم صادر کنیم و بی استماع فرجام خواهی گردن بزنیم.

استعدادما در تباه کردن هر چیزی است که امیدی برای بقا باشد.گلایه گذاری اوج ملاطفت بود در انبوه بی عرضه گی وبد اقبالی.این غر غروی یاوه گو وپر ناله چه چیز خوشایندی می تواند داشته باشد. جز حضور پر مدعایش بر سر تمام لحظات. تا رسیدنت اوضاع بر همین منوال است.عطر ورود تو را حریصانه منتظرم. شرافت این کلمات صداقت شرم آلودی است که سرمایه می کنم. راز فاش شده ام آرزوی بهشت بود.نه سودایی ارمغان جهنم. جهنم را من عذاب گناه خویش نیافتم که آن را قبلا پاداش گرفتم.به روزهای ندیدنت ایمانم را تاخت زدم. ورودت اول سر خوشی بود وانتظارت بوی مرگ میدهد. مرگ را رفاقتی پدید آمد.که از آن بیزارم. رفاقت همیشه پایان من بود.سفیدی برف زیر پاهایم بود.من لیوانی شیر سرد در دست داشتم.دهانم پر از کیک بود. اما چشمانم ،در بیکران سفید روی نقطه ای سیاه در افق دور دست متوقف شده بود. قلبم گواهی تو را می داد.در رویای هر لحظه ام توبودی با نگاهی که پائین انداخته بودی .برف ها آب شد شیر سفیدی اش را به آب داد ومن از راهبندان شیرین کیک خفه شدم .آب از سرم گذشت. تو نیامده بودی.

 

                                                                                                     ۸۴/۹/۲۵

سه گانه و (بازگشت به آینده)

159/////////

سالهای بی مصرف پرگویی.با ذهن معیوب وزخمی وچشمانی که نظاره گر این انبوه ندانستن هاست.رنجور وزخمی چون سربازی که نفس زنان و نیم خیز ،باشمشیری که تا نیمه در خاک نشسته بر موج خیزان خون  چشم دوخته. نفسی که پرشتاب از پره های بینی اش چون اسبان جنگی تنوره می کشد.که او را سواری در یادنیست.اوخودش اسب جنگی خویش است. وحالا پای در رکاب خویش می گذارد. که جز جنگیدن کاری ندارد.

..........................

روزی که زندگی اش پشت آن پنجره،رو به شیروانی قدیمی آغاز شد.دو گربه سیاه ،سیاه سیاه .روی شیروانی قدیمی دنبال هم می رفتند. واو دلبسته آن رفتن شد.گردنش را چرخاند . رفتنشان را دید. او خزیدنشان در آن سوراخ را دید . منتظر برگشتنشان بود.  گربه ها قدم هایشان را با موسیقی ذهنش هماهنگ کرده بودند. حالا دیگرمدتها بود که موسیقی قطع شده بود. گردنش تاب برداشته بود. به ظاهر شدن هر سایه ای خودش را میکشید وچشمهایش را تیز می کرد. انتظار بی قواره اش کرده بود. کش آمده بود.تشنه بود. خوراکش ته مانده چای داغ مردی بود که هر روز در وقت استراحتش  پای پنجره می آمد.برگ هایش شل و آویزان شده بود.در روز ابری و تاریک ،از پس سایه هایی  مات و محو، که او ندید،  گربه ها پیدایشان شد. به دنبالشان یک دوجین بچه گربه سیاه وسفید. روی شیروانی یله شدند. فاتحه اش خوانده شده بود . انتظارش بیهوده بود. برگ هایش ریخت. پائیز در قلبش خزیده بود.

..............................

وقار نقره ای مهتاب هدیه ای بود از آسمانی شیک و سورمه ای رنگ. ابرها پری گونه امواج سفیدشان را به موسیقی ملایم باد سپرده بودند.ماه کانون شب بود .فاخرانه سفید. رقص زیبای ابر وماه سرمای خاکستری مرگ را  از لرزش مرعوب کننده اش دور می ساخت.آدمی مقهور امیدواری خویش است.

                                                    ...............................

 

۸۴/۹/۲۴

فرا تر از متن

به این مطلب هم توجه کنید. لطفآ. از دوست عزیز کاوه .

فرا تر از متن

این مطلب بچه های بی سرپرست راهم حتمآ بخوانید. از دوست عزیزی به نام شیندخت.

فرا تر از متن

نه!را هم بخونید وهم بشنوید.

فرا تر از متن

آقایون وخانوم ها!تیتر جذاب نداریم!بخون و کامنت بذار!را بخوانید.خالی از لطف نیست.

حکایت شب های پیاپی بی کسی...

159/////////

"حکایت شب های پیاپی بی کسی را نجوای خروس سحری به قتل رساند."

این آخرین خبر بود از ستاره ای  سرد وتاریک در نزدیک ترین صورت فلکی به انسانیت ایشان .خبرش را کبوتران سفید ومطیع بی پناه نیاورده بودند.خبرش را خفاشان شبگرد مزدورنیاورده بودند.خبرش برپس پر تیر دشمنانشان نیامده بود.خبرش را ضجه دردناک پر خونش فاش کرد.گوشهای چسبیده بر دیوار دستهای درجیب دهان به دهان گفتند که تنوعی باشد در تکرار هر روزشان. شادی مقتول از این گفتن ها عجیب نبود که حالا بالاخره کسانی وجودش را تایید می کردند. لحظه ای بیشتر نپایید ولبخندش منجمد شد.زیرا گلوی خشک و کام تلخ ایشان خونها وگوش های افراشته شان خبرهای تازه می خواست.اما تعجب مقتول از این همه گوش حریص عجیب بود.دست های در جیب از کنار جنازه اش می گذشتند.دست های در جیب محتاج عینک هایی با شیشه های ضخیم بودند. دست های در جیب روی سرشان ابرهایی داشتند که کلمات ذهن شان در آن می دوید.آژیر آمبولانس جا را برای خبر بعدی باز می کرد.

 

                                                                                                   ۸۴/۹/۲۳

دلا خو کن به تنهایی    که از تن ها بلا خیزد

عصرهای پنج شنبه.مادرم ومادر بزرگم. مهیای این بودند که بر مزار درگذشتگانشان بروند. گورستان را قراری فراموش ناشدنی داشتند. هر هفته . در سرما وگرما. آرامشی و امنیتی که در مردگان می جستند وهنوز هم. کارت دعوت ترحیم ازشکاف درب آویزان بود.مادربزرگ کامیار مرده بود. دوست سالهای سال من. در راه شاداب یادم آورد،دفعه پیش که کامیار را دیده بودیم ختم مادربزرگ دیگرش بود. بر سر مزار ،کامیار تکیده درآن کت وشلوار مشکی .دست در دستم رویم را که بوسید ،در گوشم گفت:دفعه بعد که دیدارمان تازه شود ،نوبت کیست؟

در وجودم گورستانی است. پر از صدای خاموشی. گورهای قدیمی وگورهای جدید.گورستانی خلوت از زنده -گان.هیچ کس به فاتحه خوانی گورستان من نمی آید. حتی مادرم ومادربزرگم. که اینجا هیچیک از آشنایان آنها دفن نشده اند.گورستان من درمن درحرکت هر روزم جاری است.این ها که در این گورستان دفن شده اند ،روزی با من زیسته اند. احساساتم بوده اند. بعضی در بغضی غرق شدند. بعضی دیگر درسوءتفاهمی به قتل رسیدند.گروهی در سکته ای خفتند که بافشاری برقلبم پاگذاشته بودند.آنها را که دوست تر داشتم خودکشی کردند.هیچ کودکی با ظرفی در دست بر گورهای گورستان من آبی نریخت. هیچ عاشقی بر گوری ضجه نزد. من تنها ترین مرده شوی این گورستانم.هیچ کس جز من در این گورستان محبتی را گدایی نکرد. حتی یک شاخه گل سرخ بر هیچ کجای این گورستان گذارش نیفتاد. من مرثیه خویشتنم.

الهه ای باستانی از رهگذران دیر رسیده را مهیای گوری تازه می کردم.سخنی گفت نه به پند.شاید درد دلی . می گفت:آنها که راضی اند،مردگانند یا دیوانگان.ومن خاک را بر گور تازه می ریزم.که من دیوانگی را مردم. خمیر سفید بر گداخته گی تنور گردان نانوایی ماشینی رنگ آتش میگرفت و نان می شد.حجم فشرده اش بسیط  میشد.من در آن جهنم گردان سرگیجه خواهش ها بودم. اشاره ای مرا کافی است که بدانم خیال خامی را پرورده ام.خامی قسمتی از همه من است. خامی بوی جوانی می دهد. من در جوانی فرتوت بودم وحالا میانسالی  رادر پی جوانی میگردم.تنهایی در تنها بودنم بی تاثیر است. قصه ها را قصدی نیست. قصد ها در وجود آدمهاست.در جایی که فکرش راهم نمی کنی.همسخن شدن ها فقط تاخیری است در فهمیدن تنهایی. من کسی را که تنهایی را از یادم ببرد نیافتم. وحالا تازه فهمیدم که نباید به دنبال" کسی" گشت. رهایی را در پس مرگ میگویند ومن نگرانم که فریبی بیش نباشد. بارها و بارها فریبی یکسان را آزمودم و عبرتی نیافتم. هرکه را امید دوتایی بود،تنی بود که از آن بلا خیزد. دلا خو کرده ام تو می دانی.

 

         ۸۴/۹/۲۲