رفیقانه با سرفه های تلخ افشین پرورش

 

از انتهای خانهء من که با جهان یکسان نیست- زبان لکنت دارد و جاده انبوه از قلب و سهولت مرگ است. کسی در باران حوصلهء روشن کردن چراغ ندارد- تو همیشه در نور هم به من کبریت تعارف می‌کردی

 – یادت نیست--  من در باران کبریت را روشن می‌کردم و برای این روشنایی محدود می‌گریستم – در عرشهء این هفته آموختم که فقط در این روشنایی محدود- عمر بی‌باک کبریت‌ها می‌توان دوست داشت شبها که پریشان است می‌توان چشمان تو را اتلاف نکرد- همراه داشت انسان اگر روزها را در اندوه هم تلف کند می‌تواند با کبریتی و چشمانی که هدیهء تو است همه حقیقت این زمین چسبیده به هراس و سرفه را در ابر گم کند- می‌توان در انبوه خاکسترهای داغ، مانده در کوچه‌های بن بست که سئوالی را جواب نمی‌دهند در عریانی پنهان گشت- پیرهن را در عرشهء  روزهای اتفاقی آفتاب آویخت. پوشیده از ملال- بی‌جواب به تماشای قطار انبوه از میوه و روایت آدمیان از روز و شب رفت.

 

 

آسمان که خاکستری بود،  به ابرها رنگ خویش باخته بودیم... روزگار ابری، اشک می‌پروراند،  برادر... دریاها را گریه می‌کنیم ... دریا، دریا، گریه...  کارمان به کجا رسیده... می‌بینی... نوشتن، تعهد اجتماعی می‌خواهد... همان‌که حالا به لقمه‌ای نان،  که به خون خویش رنگینش می‌کنیم و تاخت می‌زنیم به امید لقمه‌ای دیگر... دستان دادخواه به داستان‌های ممنوعه پیوند می‌خورند و داستان این امتناع، هنر زنده بودن این روزها، می‌شود تکرار تمام حرف‌هایی که زده بودیم، پیش از باران اشک‌ها... رنگ باخته‌ایم به ابرهای پرباران...

این لقمه‌های درهم وپیچیده در گناه، چه به روزمان آورده که اسیر شده‌ایم در هراس ... اسیر شده‌ایم در ریا...

 

استاد سمندریان  که میهمان گوش‌ها ودل‌های جوان‌های دورمانده شهرم بود، به نصیحتی بی‌پروا می‌گفت: تفاوت هنرمند با دیگران در طلب‌کار بودنش است از زمین وزمان... و این روزگار مدیون پرور دریوزه صفت، هنرش در خموده کردن دست‌های دادخواه و طلب‌کار است... کدام هنر؟... کدام تعهد؟... راست گفتی... توان نوشتن نیست... دست‌های ما یا رنگ اسکناس گرفته یا چشم‌هایمان غبار حسرتش... خودت نوشته بودی ومن اصرار داشتم که دست هنرمند با دلش دوتاست... یادت هست؟... ضیافت کرم‌ها و کرکس‌ها... زین خم کوتاه چون بگذریم؟ برادر...

 

حرف تکراری که شنیدن ندارد... این همه حرف که عق می‌زنم... روزهاست که هیچ اقبالی به نوشتن‌های پیش از این ندارم... حتما دیده‌ای... دلیلش را که خودت گفتی و پیش از ما دانسته بودی... همان روزهای سال پیش که پیغام گذاشتی، چند سرفه تا پایان این راه نمانده و من چون کودکان لجباز از این در آویخته بودم که چنین و چنان... تو نیک دانسته بودی... نوشتن را تاب نیست... روزهاست که از تلخ کامی این روزهای هرزه ورکیک خسته‌ام برادر... تلخی که به سطح رسید، بوی تعفن می‌گیرد... می‌شود همین حکایت جوجه‌های نالان تازه از تخم سر در آورده این روزها...

 

پیرمرد موسپید که امین مال و جان و ناموس محل بود، با آن دکمه تا آخر بسته یقه‌اش که محیط گردن انباشته از چربی‌اش را فشار می‌داد، از صیغه‌های فسخ شده و رجوع مکرر دماغ‌های عمل کرده، به کرکر و خنده یاد می‌کرد و من به تلنگر تو باز یادم بیاید"...چون به خلوت می‌روند، آن کار دیگر می‌کنند" ... دردهای ما همه سر وته یک کرباسند... همین بود که گفتی؟... صدای جر خوردن این کرباس به دندان خودی، مو سپید کردن‌های جوانی را سریع‌تر می‌کند...

 

صدرنشینان، قلم به دست مواجب‌گیر را خوش‌تر دارند، برادرم... جیره‌خوار می‌خواهند... همان که یا باید باشیم و یا باید که گردن بسپاریم به تیغ... ذلیل می‌خواهندمان به کام همیشه گرسنه این روزهامان...

مگر در خواب، آفتاب را ببینیم... چه خوش‌دلیم که هنوز به خواب و رویا امید بسته‌ایم... به خواب‌ها که می‌برندمان تا ندانیم که چگونه شد که این خانه، خانه من نباشد و این شهر...نکبت می‌بارد از این‌همه کلمات تکراری و می‌نشیند تعفن این‌همه دروغ... این‌همه ریا...که در تمام عشق‌ها و رفاقت‌ها زگیل شده بر روح و جسم... این مملکت تمام آدم‌هایش را خاک می‌کند... به قول احمد رضا احمدی:

 

چه کسی می‌داند

آن طرف خیابان

مهمانخانه‌ای بود

که در وحشت مدام

منهدم شد

غرق شد

 پس سکوت مشترک بود

 

 فکرش را که می‌کنی، دیوانه می‌شوی... 270کیلومتر دورتر از نزدیکترین شهر... جایی که حتی موبایل فکسنی این روزها به آن نرسیده... جایی که مردمش هنوز به صدای خروس‌ها از خواب بیدار می‌شوند... کودک 7ساله، می‌بینی؟ کودک7ساله می‌گفت که فیلم همان دخترک بدبخت را دیده... کودک 7 ساله... پدرش که در شهر کارگر است، لابد به سوغات آورده بودش به حریم ناآگاه خانه‌اش... این خانه، این شهر، مال ما که نیست؟... هست؟... دریاها را هم که گریه کرده باشیم، باز ول معطلیم...

جنایت در نیاموختن ماست... معلم‌های پول جمع کن، بی‌ریشه این روزها را که می‌بینم... به پدرم که 30 سال معلم بود و تا آخر که می‌پرسیدی به افتخار می‌گفت آموزگار ، خنده‌ام می‌گیرد... " از ندارد  تا  دارا" راچند وقت پیش نوشته بود ، آن معلم دردمند، درویشیان....

 

به دریا نگاه می‌کردیم

آغاز و عمر جهان را می‌پرسیدیم

عمر در دستان زنان سالخورده

بافته می‌شد.

 

آن‌همه غرور مردانه، به زهر چند میلیمتر ترکش ناقابل، که به تخت دوخته شد ، حبیب ترابی... نویسنده جوان، جانباز جنگ،  روشنفکر، امید زندگی در کالبد چند خانواده... همان کسی که هر سطر را با اندک نیروی دست چپش در 7دقیقه می‌نویسد و با همین اراده ، رمانی به بلندای، " چون دماوند" را آفریده... چه کاسبانه برای فردای کودکانش تلاش می‌کند ومن هنوز مات، می‌بینم که گرسنگی را که تا درهای خانه‌هامان پیش آمده است... عجب هنری است زنده ماندن...

دهان ممنوع در چهارراه سرد سنگ و سنگسار و دار و داغ و دروغ... دروغ... دروغ... دروغ هم تا بالین‌مان راه بازکرده ، دروغ که دیگر گناه نیست... به مصلحت،  هزار تجویز کاری دارد این روزها... رویا بیژنی یادت هست؟ چه زود از این بازی بی‌شوق بیرون زد... یکبار برای او گفته بودم... پدرم که از این‌همه ایستادن‌ها و درجازدن‌های من جانش به لبش ‌می‌رسید، می‌گفت: بچه‌های مردم را ببین، گرگ‌اند همه...  و باز من بودم به خام‌دستی که می‌گفتم، پدرجان، بیا انسان باشیم... حالا قد کشیدن و راه رفتن وزبان گشودن نیک آهنگ (پسرم) را که می‌بینم، درمانده‌ام که باید گرگ بپرورم تا ایمن باشد از دریده شدن در این همه دندان تیز این روزها، یا امید ببندم به انسان بودن بی‌رنگ و لعاب . بنشانمش بر خالی سفره‌ای که فقط شعر دارد و زهر تلخ تنهایی... فردا که در امروز ما ایستاده باشد، چگونه قضاوت خواهد کرد تمام این‌ه‌مه تکرار بیهوده که ما را هم جرم نبود... ما که بودیم و شکستیم و گریستیم و مردیم صد هزاربار...

رفقا در حال رفتن‌اند و من حالا هیچ خرده‌ای به رفتن‌های زودشان نمیگیرم... من واقعی، از بساط هرشبه، سرفه‌های تلخ، شاسوسا... این دفتر به یادگارها زنده است... یادهای خوب، از جگرهای خون...

 

مقصودم آب بود

می‌خواستم- با شکیبایی -

سقوط خشم را ببینم

 

کارهای محال، آرزوهای دیرینه ما شدند، برادر... یک جمله از تمام آن‌همه کتاب‌های فرمایشی سال‌های دبستان با ما ماند، نه به تعبیر اسارت‌بار  دولتی، به آزادگی خونبار حسین... دین اگر ندارید، آزادمرد باشید....

 

انسانی را که در چشمانش تازیانه رخ می‌داد، از آغاز ژرف غار آوردند

ما در مهتاب چراغها گریه می‌کردیم و چراغها را شکنجه می‌دادیم

شاهان از کنار مهتاب قبیله‌ها می‌آمدند

و مهتاب را مغرور به تن کرده بودند.

 

* سرآغاز و شعرها از احمد رضا احمدي.