عصرهای پنج شنبه.مادرم ومادر بزرگم. مهیای این بودند که بر مزار درگذشتگانشان بروند. گورستان را قراری فراموش ناشدنی داشتند. هر هفته . در سرما وگرما. آرامشی و امنیتی که در مردگان می جستند وهنوز هم. کارت دعوت ترحیم ازشکاف درب آویزان بود.مادربزرگ کامیار مرده بود. دوست سالهای سال من. در راه شاداب یادم آورد،دفعه پیش که کامیار را دیده بودیم ختم مادربزرگ دیگرش بود. بر سر مزار ،کامیار تکیده درآن کت وشلوار مشکی .دست در دستم رویم را که بوسید ،در گوشم گفت:دفعه بعد که دیدارمان تازه شود ،نوبت کیست؟

در وجودم گورستانی است. پر از صدای خاموشی. گورهای قدیمی وگورهای جدید.گورستانی خلوت از زنده -گان.هیچ کس به فاتحه خوانی گورستان من نمی آید. حتی مادرم ومادربزرگم. که اینجا هیچیک از آشنایان آنها دفن نشده اند.گورستان من درمن درحرکت هر روزم جاری است.این ها که در این گورستان دفن شده اند ،روزی با من زیسته اند. احساساتم بوده اند. بعضی در بغضی غرق شدند. بعضی دیگر درسوءتفاهمی به قتل رسیدند.گروهی در سکته ای خفتند که بافشاری برقلبم پاگذاشته بودند.آنها را که دوست تر داشتم خودکشی کردند.هیچ کودکی با ظرفی در دست بر گورهای گورستان من آبی نریخت. هیچ عاشقی بر گوری ضجه نزد. من تنها ترین مرده شوی این گورستانم.هیچ کس جز من در این گورستان محبتی را گدایی نکرد. حتی یک شاخه گل سرخ بر هیچ کجای این گورستان گذارش نیفتاد. من مرثیه خویشتنم.

الهه ای باستانی از رهگذران دیر رسیده را مهیای گوری تازه می کردم.سخنی گفت نه به پند.شاید درد دلی . می گفت:آنها که راضی اند،مردگانند یا دیوانگان.ومن خاک را بر گور تازه می ریزم.که من دیوانگی را مردم. خمیر سفید بر گداخته گی تنور گردان نانوایی ماشینی رنگ آتش میگرفت و نان می شد.حجم فشرده اش بسیط  میشد.من در آن جهنم گردان سرگیجه خواهش ها بودم. اشاره ای مرا کافی است که بدانم خیال خامی را پرورده ام.خامی قسمتی از همه من است. خامی بوی جوانی می دهد. من در جوانی فرتوت بودم وحالا میانسالی  رادر پی جوانی میگردم.تنهایی در تنها بودنم بی تاثیر است. قصه ها را قصدی نیست. قصد ها در وجود آدمهاست.در جایی که فکرش راهم نمی کنی.همسخن شدن ها فقط تاخیری است در فهمیدن تنهایی. من کسی را که تنهایی را از یادم ببرد نیافتم. وحالا تازه فهمیدم که نباید به دنبال" کسی" گشت. رهایی را در پس مرگ میگویند ومن نگرانم که فریبی بیش نباشد. بارها و بارها فریبی یکسان را آزمودم و عبرتی نیافتم. هرکه را امید دوتایی بود،تنی بود که از آن بلا خیزد. دلا خو کرده ام تو می دانی.

 

         ۸۴/۹/۲۲