دنیای دیوانه دیوانه دیوانه.....

 

159///////////

 

عصر روز سرد پائیز، سرت را که در یقه  لباست بیشتر فرو ببری  و قدم‌هایت را با نظم فرار ثانیه‌ها هماهمنگ کنی، دستگیرت می‌شود که تعلل کنی، دیر خواهی رسید به ساختمان هنوز افراشته زیبای تئاتر شهر... زمستان هم این روزها عجله دارد... امید این است که این سرمای زمستان زودرس را، گرمای یک نمایش خوب بهاری کند و افسوس که این امید، حتی به مدد سالن گرم و دم کرده تئاتر شهر، یخ یک نمایش عجول را آب نکرد... دنیای دیوانه دیوانه دیوانه، نمایش پر غیل و قالی است. کارگردان، نمایش پر از داد وبیدادش را با ادعای کاری نو به صحنه می‌برد، تمام تلاشش را هم می‌کند، رگ‌های برآمده‌اش نشانه این تلاش است، با این حال تماشاگر در هنگام خروج از سالن، توقع‌اش برآورده نشده است و این را می‌شود از چهره‌هاشان خواند، این بختک سرعت‌ها و عجله‌ها ورساندن‌ها که گریبان زندگی ایرانی را گرفته است و به همه وجوهش- حتی هنر- رخنه کرده است.

نمایش مجموعه قطاع‌هایی است نامنسجم که خوب به هم نمی‌چسبند. ناهماهنگی‌ها را توجیه نمی‌توان کرد. وقتی عمق در ذات اثری نباشد، به وصله ناجور هیبتی حاصل خواهد شد ناهمگون... نه اینکه یکسره بردانش  و توانایی کارگردان/ نویسنده/ بازیگر نمایش چشم ببندیم، اما چشم بر واقعیت بستن هم دردی از نارسایی‌های فراوان کار دوا نخواهد کرد... کارگردان، در یادداشتی که در بروشور نمایش چاپ کرده است، پس از توضیح دلبستگی‌هایش به تخته حوضی، تعزیه و برشت، یادآوری می‌کند، به منظور " بازنماندن از غافله بی‌لجام و بی‌پروای دوران" و این " نسل تازه به میدان آمده" ، سکوی گرد تخته حوض را به حرکت واداشته است. حال اینکه همگامی با این سیل بی لجام و بی‌پروا ، پویایی می‌خواهد و نوگرایی و دگردیسی... که سکوی گرد تخته حوض، نه اینکه سکویی " بی‌تکان و بی‌حرکت" باشد، که انباشته است از جوش و خروش و بداهه و خلق در صحنه... این حجم گرد، که گرداندنش در صحنه، نه زیبایی خاصی داشت و نه اتفاقی بود بدیع و مهم، به این یادآوری است که می‌باید، اجبارا تشخص سکوی گرد تخته حوض را به خود هموار سازد...

استاد سمندریان از برشت که می گفت: "  توصیه برشت به تمام هنرمندان تئاتر دنیا این بود که، دیگر زمان اجرای تئاتر احساسی سرآمده است و حالا عصر عقل گرایی است... اینکه تئاتر باید عقلانی باشد تا احساسی خود یک سخن ضد تئاتر است، اما تکنیک پیشنهادی برشت، برای این تئاتر است که نبوغ اوست، این که بتوانی   در هنری که از فطرت عاطفی انسان برخاسته است، عاطفه را از آن بگیری و تعقل را جایگزین کنی، به این شیوه است که تئاتر برشت تبدیل می‌شود به یک تئاتر تفکیکی عقلانی که تماشاگران آن، تک تک در جایگاه قضاتی هستند که می‌توانند زندگی را تعقل و داوری کنند..." قضاوتش و انطباقش با حقیقت جاری در صحنه  با شما...

موسیقی سر جای خودش بود، کمک بسیاری هم به کار می‌کرد و بارها تمام کاستی‌ها را یک تنه جبران می‌کرد که تقدیرشدنی است و نشانه این‌که گروه کارگردانی به تمام پتانسیل آن اشراف دارد، و البته این خودگواهی است بر کم کاری‌ها در طراحی صحنه و لباس و البته در مواردی نور...

 بازی‌ها خوب بود... یعنی نسبتا از سطحی کلی نزول نمی‌کرد...

یک فکر دیگر هم دست از سرم برنمی‌دارد، و آن اینکه، نوع روایتی که با فیلم‌هایی چون 21گرم در سینما باب شده است، همه هنردوستان و هنرمندان را شوکه کرده است، نوع روایتی که اگر به تمام پیچیدگی‌های آن فکر نشود، نه تنها آن جلوه مدرن و جذاب خود را ندارد، بلکه مضحک و بی ثمر خواهد بود...

و اما  آقای فراهانی دین‌اش را به هنر این مرزوبوم ادا کرده است، حتی اگر تنها کارش تربیت بازیگری چون گل‌شیفته می‌بود، احترامش بر ما واجب، اما دنیای دیوانه دیوانه دیوانه... راضی کننده نبود...

 

 

خداحافظ گری کوپر

با " لنی" کتاب  رومن گاری که با  هم در این پیاده رو نفس کشیدیم...

 

159///////////

 

دانه‌هاي پريشان برف، لخت و آرام، بر سنگینی قدم‌هایش می‌افزود. آهسته با خودش خواند: برف نو سلام؛ سلام...

برف نو سلامش را پاسخی نداد... شاید که صدایش در تکثیر توامان سپیدی این برف نو سرگردان شده باشد. از این سلام وصل شده بود به آن خداحافظی شکوهمند با گری کوپر...

"... تابستان  برای زندگی شکوهمند این آسمان جلان ضربه ناروایی بود. به هر طرف نگاه می‌کردی خاک عریان و کثیف با آن خرسنگ‌های بیرون افتاده چشم را سخت می‌آزرد. هیچ چیز بیش از این خرسنگ‌های زشت به واقعیت شباهت نداشت. رسیدن تابستان  برای شیفتگان حقیقی برف مثل این بود که اقیانوس عقب بنشیند و ماهی‌ها را در گل بگذارد..."

این برف تازه، آب شدنش می شود مکافات... با این پایبندی شلکی به سپیدی... به این بدبینی منگنه شده به همه چیز،  خندید. انگشت‌های یخزده پایش را کمی  در حجم خیس کفش تکان داد. چندلحظه ایستاد.  این‌هم یکی از آن عادت‌های خرکی بود . به قول خودش وسط لانگ‌شات ایستاده بود. به بالا که نگاه کرد همان دانه‌های لخت و آرام برف ، شدند سوزن‌های تیز...  فکر این همه سلام ... این همه خداحافظی، دست از سرش بر نداشت...این همه حرف  و فکر و خیال که بین این دو کلمه سرازیر می شد روی ریتم مداوم این قدم‌ها...

"...اصلا نمی‌دونه چی می‌گه. یک دفعه می‌گه عشق، بعد می‌گه آزادی. این دوتا که باهم جور در نمی‌آن. آدم باید انتخاب کنه یا این یا اون. من تکلیفم روشنه. من عشق رو انتخاب می‌کنم..."