برگ‌ها كه سبز نبودند

تن به باد عصباني سپردند و از درخت گيلاس

 قهر كردند

تمام تابستان روياي آبتني بود و خيس

خزيدن بر سنگ‌هاي داغ

 پائيز تاثير سياه گردوها بود بر دستان كودكي و تيغه كند چاقو

قصدها از دل قصه‌ها بيرون آمدند

چهار فصل تمام شد بي آنكه چوپان

شير دادن  بره‌ها را ديده باشد

باغ تشنه در اشك باغبان به گُل نشست

باغبان آويخته دررقص آبي دود سيگار

شاخه را بريد

گنجشك‌ها حسرت شاخه‌ها را بر سيم برق جا گذاشتند...