قطره که چکید، تعلق ناخواسته‌اش را با آن‌همه پس و پیش شدن‌های پیشانی پرچین مرد، فراموش کرده بود... شده بود عشق... و ... برخاک نشست... کینه‌ای هم اگر بود؛ نه از آن‌همه تلاش دست‌ها بود، نه از آن تنگ کردن چشم‌ها... نه از بی‌تفاوتی سپید کاغذ بود و نه از هجوم هیجان رنگ...

فراموش ناشدنی؛ وجود شیرین و شاد و جوانش بود، دمی که لبخندی بود، بر گوشه چهره‌ای شیدا... بی‌تابی پرشور چشمان مرد، ربوده بودش از آن‌همه زیبایی... داغ شده بود در آن همه اشتیاق و تلاش دست‌ها و رنگ‌ها... دویده بود در تاثیر روزها بر چهره خسته مرد... آن‌همه شور... آن همه تقلا... شده بود نقش... مرد پیر شده بود... قطره چکیده بود...