...
آسمان امین رازهای پست دیوارهای خاموش بود... آسمان ماه داشت... برف داشت... ستاره داشت... مادر پرواز بود... زمین را خواب کرده بود در خانه رویا...
باد اسرار نگفته پنجرههایی که تپیدن صبح را و سنگینی شبهای تنهایی را به فراموشی ابرهای سیاه که باریدن را به سیلاب سپرده بودند، باز گفته بود... چه امانتی...
آسمان رنگ آبی مهربانی را با پیکر خونین خورشید در آمیخت... باد تن آسمان را داغ یافت... ابر پیشانیاش را پاک کرد... ماه همچنان ساکت بود...
پی نوشت: تجربه زیبای علی عابدی با این نمایشنامههای تک پرده ای چند خطی مرا به نوشتن این داستانک وا داشت....