...

۱۵۹///////////////////////

آسمان امین رازهای پست دیوارهای خاموش بود... آسمان ماه داشت... برف داشت... ستاره داشت... مادر پرواز بود... زمین را خواب کرده بود در خانه رویا...

باد اسرار نگفته پنجره‌هایی که تپیدن صبح را و سنگینی شبهای تنهایی را به فراموشی ابرهای سیاه که باریدن را به سیلاب سپرده بودند، باز گفته بود... چه امانتی...

آسمان رنگ آبی مهربانی را با پیکر خونین خورشید در آمیخت... باد تن آسمان را داغ یافت... ابر پیشانی‌اش را پاک کرد... ماه همچنان ساکت بود...

 

پی نوشت: تجربه زیبای علی عابدی با این نمایشنامه‌های تک پرده ای چند خطی مرا به نوشتن این داستانک وا داشت....

به شاداب برای مهرش

۱۵۹/////////////

نامم را در گذر ثانیه‌های پس وپیش

فریاد مکن....

نه راه پس هست، نه راه پیش....

 

 

یادم را در کاغذهای کاهی و کلمات عاشقانه

جستجو مکن...

یادم را بادهای سیاه فراموشی

به پرواز کلاغ‌های نشسته بر تیرکهای تیرباران

سپرد...

 

 

دست‌هایم را نمی‌یابی

دست‌هایم را  هیجان چیدن یک گل پرپر کرد

عصا،

ترویج ساقه‌های عاریتی بود

برای ساق‌های مانده در سیلاب

 

 

صدایم را نخواهی شنید

صدایم را در پس سکسکه‌های گریه‌ای

به امید پژواکی

تا کوهستانی حسود فرستاده بودم

پس‌ام نداد...

 

 

نشانی‌ام،

رد خونی است که بر خاک مانده....

 

 

 

بازگشت یکه سوار

آغاز سی ودومین مرداد برای طلیعه و طیبه

 

بالا نشسته بودیم و باز گرم بودیم به خیالی... تو می‌خندیدی و من فکر می‌کردم... قصه را تو می‌گفتی و من غصه را پیمانه می‌کردم... کجای این همه بازی را ترسیدیم... آسمان همه جا همین رنگ بود... روی خط کودکی زیادی راه رفته‌ام... توی صندلی خودم... در این تاریکی من باز می‌خواهم از خودم دور شوم وتو هستی که نمی‌خواهی... شاید که من نمی‌گذارم این خاطره رنگ دیگری داشته باشد... شاید که این رنگ‌ها، این خنده‌ها، شوخی‌ها، جیغ‌ها وباز اینهمه رویا بافی تنها هنرم باشد...گله‌ای نیست... لیوان نیمه پر روی میز را سر می‌کشم... جنون را که توجیه نمی‌توان کرد... این موهبتی است که درهر کداممان صدها وکیل مدافع برای گندهایی که می زنیم هست.... این از بخت خوب ماست که همه تیرهای تو در قلب من نشست... من دستم را بر  سوراخی که در سینه‌ام ساخته بودی گذاشتم و خون تمام یادم را سرخ کرد... پیچیدم ومثل آن کلانتر تنها در این تیغ آفتاب بر تنهایی‌ام تکیه کردم... توی صندلی خودم ... در این تاریکی... یادم را به کوچه کنار مسجد بردم ... مادرم جوان بود ... همان روزهایی که هنوز چادرش رنگی بود... دستش را به زور می کشیدم و به کوچه آوردمش... دوچرخه سبزو زهوار درفته پسر احمد نقاش باید که واسطه رضایت مادر می‌شد که سواری بلدم... ببین مامان...بدون کمک...وای از کوچه کنار مسجد.... به چابکی بر دوچرخه فکسنی بپرم و آن سرازیری کوچه را تند وتیز رکاب بزنم... دیدی مامان... بی کمک...و مادرم به لبخندی رضایت بدهد  ومن آویزان چادرش باشم ... و...خودت قول داده بودی مامان... تو گفتی هر وقت بی کمک دوچرخه برانی ، میخرم... وهمان بعد از ظهر کشان کشان ببرمش تا دوچرخه فروشی  و آن دوچرخه 300 تومانی زرد رنگ را برایم بخرد... روسری  سیاه وبزرگ بی بی بشود شنلم و دوچرخه زردم اسب ابلق سرخپوست قهرمان قصه‌ام... در کوچه کنار مسجد ... درآن سرازیری، تند وتیز رکاب بزنم و باد بیافتد زیر شنلم و از بین ده‌ها بچه قد ونیم قد کوچه بروم تا پشت دیوار سینما سعدی... توی صندلی خودم... فرو بروم در یادهای دور... کوچه کنار مسجد... خانه‌های کوتاهی که بام‌هاشان را می‌دویدیم تا خیابان بعدی... آقاجان در دکانش پشت ترازوی دوشاهین سیاهش که کفه‌های برنجی‌اش برق طلا را داشت نشسته باشد...آقاجان کار نداری؟... وآقاجان با همه مهربانی‌اش بخندد هیچ به روی خودش نیاورد... من با ناز بگویم: آقاجان پول صبی... و با تمام مهربانی‌اش بخندد که: حالا که صبح نیست باباجان و سکه‌ای در دستم بگذارد وشاد از خیابان بگذرم تا قلک رمزدار سیاه که وقتی بازش کنی آهنگ شادی را صدبار تکرار کند... توی صندلی خودم ... یادم را ببرم تا همه فیلم‌‌های بروس لی که دایی مجید دوست داشت وما حتی یکی را از دست ندادیم... یادم را ببرم تا بساط‌های پیاده روی سینما مولن‌روژ که شد سینما قدس... بساط خال نزدیک و لاتاری... و باز بترسیم که اگر دایی عبدی ببیند ... چه دست‌های سنگینی داشت... توی صندلی خودم فرو بروم ... یادت بیاید کنارم بنشیند... دستت را روی دستی صندلی من بگذاری ومن دستهایم را ندانم کجا بگذارم و هیچ نگویم و شرم را نفرین کنم و شرمنده خودم بمانم...یادم را ببرم تا دبستان اشرف‌زاده... بابا ناظم بداخلاق دبستان باشد و پدر مهربان خانه... صبح‌ها بر ترک موتور یاماهای قرمز بنشینیم آرامٍ آرام برویم تا دبستان و بچه‌های تخس دوان دوان  و به ریشخند از ما بگذرند ومن پشت شانه‌های پهن بابا قایم بشوم و هر روز بگویم: من با بابا به دبستان نمی‌روم، بچه‌ها مسخره‌ام می‌کنند وباز دعوا می‌شود و باز مامان هر صبح راهم بیاندازد ...در صندلی خودم یاد تو کهنه نیست... در صندلی ام فرو بروم... یادت بیاید ... دستهایم را ندانم کجا بگذارم...بر سوراخی که در سینه‌ام ساختی... مثل کلانتر تنهای شهر... زیر آن تیغ آفتاب نيمروز ... تکیه بدهم بر یادت... خون یادم را سرخ کند ...و...من در صندلی خودم فرو بروم...

31 تیر 85