159/////////

"حکایت شب های پیاپی بی کسی را نجوای خروس سحری به قتل رساند."

این آخرین خبر بود از ستاره ای  سرد وتاریک در نزدیک ترین صورت فلکی به انسانیت ایشان .خبرش را کبوتران سفید ومطیع بی پناه نیاورده بودند.خبرش را خفاشان شبگرد مزدورنیاورده بودند.خبرش برپس پر تیر دشمنانشان نیامده بود.خبرش را ضجه دردناک پر خونش فاش کرد.گوشهای چسبیده بر دیوار دستهای درجیب دهان به دهان گفتند که تنوعی باشد در تکرار هر روزشان. شادی مقتول از این گفتن ها عجیب نبود که حالا بالاخره کسانی وجودش را تایید می کردند. لحظه ای بیشتر نپایید ولبخندش منجمد شد.زیرا گلوی خشک و کام تلخ ایشان خونها وگوش های افراشته شان خبرهای تازه می خواست.اما تعجب مقتول از این همه گوش حریص عجیب بود.دست های در جیب از کنار جنازه اش می گذشتند.دست های در جیب محتاج عینک هایی با شیشه های ضخیم بودند. دست های در جیب روی سرشان ابرهایی داشتند که کلمات ذهن شان در آن می دوید.آژیر آمبولانس جا را برای خبر بعدی باز می کرد.

 

                                                                                                   ۸۴/۹/۲۳