با افشین،ناهید، بهار، فاطمه، مینا و جناب فیض

 

زمستان که می‌شکست، میهمانی شعر بود وتولد رفاقت و  اشتیاق... اشتیاق... اشتیاق...  مگر نه اینکه بهار بشود ... چشم سبز بشود ... آسمان آبی... رنگ بدود در خالی دیدرس بی انتهای این زمستان ، که زور آخرش زوزه نیرنگ بوده است و روزهای مات... چشم زلال نبیند و درد بیاید در حجم خونین قلب... قلب که سکه بشود و سکه قلب بشود...

عصر نشسته باشیم دور یک میز و غروب ایستاده باشد در انعکاس لیوان‌های چای...قند شیرینی بي‌اختياراین شرط نانوشته باشد به قرداد محتوم ازلی و ابدی...رنگ بگيرد اين همه ساعات تكراري... دست من کوتاه از خنده و باز خنده بیاید تا پشت دندان... یک درد نامفهوم اما قدیمی بفشارد تمام اشتیاق را در تمام کوچکی این قواره ایستاده در باد و آوار ساعت‌های ناتمام انتظار... غروب ایستاده باشد در لیوان‌های خالی و قند چسبیده باشد به سر انگشت‌های نامطمئن... خنده، خاطره می شود در این روزگار انتظار رسیدن بهار... جوانی،  داغ کهن این روندگی لحظه‌هاي بی‌اختیار را رنگ می‌زند و می‌شود خونابه و یاقوت‌فام می‌نشیند بر نگین این انگشتری... غروب ایستاده است بین این لیوان‌ها و سردی پایان زمستان و ما همچنان که بوده‌ایم نشسته ایم بر کسوت دردانه خواستن‌های بی‌مثال در این روزهای ابر و درد و دروغ... خوب که هرچه هست در این تجمع بر آستانه بهار، اما دروغ نیست...  

                                      

                                       

 

به قرار تقويم بهار مي‌شود... بهار آبستن خبري بود كه هيچ انتظارش نبود... بنفشه‌ها اسير در جعبه چوبي مانده‌اند زير سقوط پرافاده باران... ايستاده‌ام زير اين تغزل بهاري و اضطراب، سوغات پيام‌هاي دور و نارس يك حادثه‌اند... حادثه‌اي كه بهار  را نشانه گرفته... گلوله مي‌شود اين انتظار و مي‌نشيند بر سينه منتظر... خون ... خون... خون مي‌خواهد كام تشنه اين روزهاي به گواهي تقويم، بهار... تا رسيدن بهار واقعي اين باران مي‌بارد و خيس مي‌شود سكوت و زنگار مي‌بندد اين صفحه سفيد و رنگ خونابه تا انتهاي شعر مي‌رود و من بهار را به خاطر مي‌آورم در سكوت ليوان‌هاي خالي و باز انتظار... انتظار... انتظار... تا طلوع آفتاب ابرها مي‌مانند در تنهايي اين قصه ناتمام... باران پاك شكوفه بادام را مي‌شويد وباز زردي راه باز مي‌كند در سفيدي پرده‌هاي شسته شده در تلاطم باد ... باد بهانه خيس ابرها را با خود مي‌برد و باز تمام اين گمان كه بهار برساند خود را به پايان قصه و باز بنفشه‌ها كه اسيرند در اين ايستادن‌هاي باران خورده خيس و بازبايد كه بهار را در طلوع آفتاب انتظار كشيد ... باد بهانه خيس ابرها را با خود به خانه مي‌آورد....