درخشش...
همه چیزی راز است-
سایهء سنگ
چنگال پرنده
قرقره نخ
صندلی
شعر.
ایستاده ام روی تلاقی آسمان با زمین... جایی که کوه درآمیخته با ابر، به عشق... روی فرش سپید زمستان، رنگ ذات زندگی... دنیا قاب شده در این چشمی کوچک سیاه وسفید... ریل چیده اند تا پیچ یخزده رودخانه... می نشینم روی صندلی سرد …آفتاب ایستاده راست میان این سپیدی سرشارتا اقیانوس آبی آسمان... درخشش بی نهایت دور از دید...می چرخم تا قاب دلخواه کارگردان... گوشه ای ازحد سنگچین باغ، تکه ای از آسمان،چند شاخهء درخت، بازیگر مثلا عاشق... عشق که بازی نیست ...در این غوغای برف وآبی آسمان - باید برود به جایی که معشوق بر برف ها منتظر نشسته است - چه به تکلف راه می رود... فرو رفته ام در این چشمی کوچک که دنیا قاب شده در آن... -: دوربین؟ ... -: رفت ... -: صدا؟ ... -: رفت ... -: حرکت ... تو ایستاده ای در قاب من... چشم دوخته ام به انعکاس خورشید گونه ات... قدم بر برف که میگذاری صدا ست که ریتم تپیدن آمدنهایت را یادآوری میکند... و من هزار قاب بستهام هزار داستان آمدنت را... می لغزم به سویت... دانههای برف آینه شده اند در انعکاس گامها روی سکوت خاک... حکم به توقف میدهند... - چه بی اشتیاق راه میرود این عاشق مفلوک- ... دستهای همراه روزهای کار، برمیگردانندم به منظر شروع ... من غرق شدهام در آوای گامهای تو در قابم... دور میشویم... دستهایت را سایبان میکنی بر چشمها... نقش خورشید پاک میشود از چهرهات... من برای خورشید نگران میشوم... ساعت غروب را حفظ کردهام...
تو چترت را در قطار
فراموش کردی.
پس، به من فکر میکردی؟
گیسویت خیس بود.
شانهاش کردم
و شانه را
زیر شعر جای دادم.
٪شعرها از یانیس ریتسوس.