به مادر كه مهرش بي حساب بود

 

 

ماه هم‌كاسه بود با آب... نقش شده بود ميان ِتلنگر آبي ِخورشيد خانوم ِكفِ كاسه، ميان ِعطرِ محمدي – كه تابناك بود در حضورِ آبي ِكاسهِ چيني – پيچيده بود و انگار نه انگار كه حقيقتي هم هست روي ِسفرهِ پاك و بي‌گناهِ اين پرواز... مقدر شده بود همه  اين همنشيني ِاز سوي ِمهر تخيل مادر باشد درسپيدهِ صبحِ صادق... تسبيح چوبي كه رج بخورد از گردش ِهزار باره، به دستان ِهميشه مهربان، طعم خواب جا مي‌افتد در حكايت دلتنگي و بيداري ِبا اعمال شاقه... تا خوابيدن‌هاي آسوده كه پر بود از نشاط تپيدنت در بسترم، هزار شبِ بيدار ماندن و ترس جا مانده در تاريكي ِاين روزگارِ دلهره... تا چشيدنِِ ِاشك‌هايِ بي‌اختيارِ هزار پروازِ بي‌خرد وسخت پرشور، هزار روزِ گرسنگي فاصله افتاده... خاك جاخوش كرده درمسير رگ‌هاي برآمده از زور بغض... ياد گريه هم بي نوازش شما زمين‌گيرم مي‌كند... آغوش بازِ هزار روزِ خستگي تا طلوع بمان...