شکایت

159////////////////

 شیرین ترین رویا دهشتناک ترین کابوسها شد. درخیال زیبا بود. هر آنگاه که به واقعیت وصل می شد،اول دروغ بود. دروغ مقیاس است بر حقیقت . که خود حقیقت هم دروغی بود که از آن ما نبود. هر آنچه بود که یاوه گویان خارج ازحلقه ما گفته بودند. گفتار ما حقیقتی بود که ضرورت پای بر هستی اش نگذاشته بود. واین نامانوس را ریا کاران امروز نمی شناختند. که امروزها وجدان ساعت ساحت سمائی انسانی ناشنواست.حقیقت لحظه ها حماقت سالهای دور ودراز خوابهای زمستانی است.زمستانهای طولانی که گرمای خون های جهنده از رگهای دریده از هم را ،قصیده های مدح دروغ سازان پول پرست ومحتکران محبت های طلایی به ارمغان آورده بودند.حیله بسته بودند و راست ها را در پیله هایی اندود کرده بودند که معمای درونشان را ما نیک دانسته بودیم. بر مدار گفته های پیامبران ما بود که فرمان دوزخ جاری شد. نصیحت پیران دیارصداقت، بارها این بود که خدمت ما به راستی گفتار، نگفتن بود و رازداری.وما که زبان های گویا بودیم نه گوشهای شنوا.گردن هامان را پرورده بودیم که به تیغ تیز آنانی بسپاریم که رویا ها را زندانی پندارهای منحط خود می خواستند.ومانیز سرسپرده رویاهای سیاه وسفید بودیم و رنگین کمان یخزده بر طاق آسمان راندیده بودیم .عشق تیرکی بود که مردار عاشقان را بر آن باد میدادند بی آنکه بدانیم عشق اکسیر کیمیاگران قصه های کهن بوده است .بی آنکه بخواهیم درآن سیال آرزوها پرواز کنیم .بی آنکه بنازیم بر آنچه که نیاز ما نبود. بی آنکه رها باشیم از بندی که برآن آرزوی آزادی راگره زده بودیم. بی آنکه قصه های مادرانمان خوابهای مغشوش ما را آرام سازد...

محال بود که از دست هامان گلهای نو جوانه بزند. محال بود از چشم هایمان سبزینه ای سیراب شود. اندوه ها را برای تمام لحظات آماده داشتیم وخنده ها را برای زجر دادن و ضجه زدن انبار روزهای مبادا کرده ایم. دلهای لک زده مان آرزوهای همکلامی های راست ودروغ را به وراجی بی حد کلمات تقلبی باخته بود. ما برنده بودن را به شراکت با بازندگان خمار هدیه دادیم و از پاداش آن یک چرت بعداز ظهر ساختیم.

 

                                                                                                                        ۸۴/۱۰/۱۲

فرا تر از متن

شیندخت وبلاگ جالبی است.نویسنده مهربان وبافرهنگش هدف ارزشمندی را دنبال می کند. این مطلبش را در حمایت از یک هموطن هنرمند ببینید.

میوه انتظار

159//////////////

حرکت عقربه ها با قدم های رفتن هماهنگ بود. نصیب من رفتنی بود بی پایان. آمدگانم همه در گذر بودند، من به ماندگان بی رحمی ضمختی نشان داده بودم که شرم را رفاقت می کرد.آزادی پیام عبث نادانان و ناجورها بود. خواندن کلمات ، مشاعره  همرهانی بود که مشاعیر خویش رامرحمت فرموده بودند. زندگی جویدن   تمام نشدنی بیهودگی بود ومن مزه اش را فراموش نکردم. در آمدنت شکفته بودم .در رفتن زود هنگامت پژمردم. انتظار میوه کالی بود که بر شاخه ام چروکید.میوه ام تلخ بود وهیچ کس بهایش را نمی پرداخت.از این میوه تلخ مربای شیرین را بی آبرو نخواهم کرد.

 

                                                                                                    ۸۴/۱۰/۸

فرا تر از متن

خبر و عکس هایش را در کسوف چند روز پیش دیدم. همان شب خواستم لینک عکس ها را در یک پست جدید بگذارم که هر چه تلاش کردم  با این پیام های بازدارنده چند دقیقه دیگر امتحان کنید روبرو شدم. مطلب آقای بهنودرا که راجع به آن خواندم مجاب شدم یک بار دیگر این مهم را انجام دهم. امیدوارم ساحت هیچ هنرمند و اندیشمندی مورد تاخت وتاز هیچ متحجری نباشد.

آینه

159///////////

خیره در خود نگاه میکردم.

بی حضور سرد آینه

آشنایی بی رمقی بود در چشمهایم

تصویرم آبله داشت

 وچروک هایی که از آن سوی توهم آمده بودند

چشم هایم درتب سوخت

صدای  بال های پریان زیبای بهشتی

بازی لرزان پل چوبی رامهمان بود؛ناخوانده

حرکت در ساق هایم یخ زد

پیغام انجماد به مغزم رسید

تب از تصویرم گذشت...

شروع شیون ،

دهان باز نوزادی بود در نخستین آزمون پستان بی شیر مادر

خیره در خود مانده بودم

بی حضور محدود عینک

گمانم ، خطر صاعقه ای بود بیصدا

قدرتم، خاطره ای بود ازیک لبخند

بضاعتم،گمان قدرتم بود

پل فرو می ریخت

تصویرم مواج شد.

غم دوباره آمده بود.                                                                               

 

                                                                                                 ۸۴/۹/۳۰

فرا تر از متن

روزهایی بود که شیرینی شروع یک راه راداشت. وما همراهانی بودیم همدل. مهران را برادرانه دوست دارم. وبلاگش را از دیروز راه انداخته و در شروع عالی است. امیدوارم چون همیشه موفق باشد. 

برای آینده (بامداد- بابک و نیک اهنگ)

و من بودم سرگردان

در این هجوم سیمانی زمین

و دایره های آهنی

              - گوشهای گیرای اخبار-

بامداد شروع قصه بود

              - همبازی وجدان بازیگوش من-

تصویر زیرکی کودکانه

بابک زندگی خواب آلود

معصومیت نیمی خواب نیمی گریان

نیک آهنگ ترجمان شعور یادگیری را

                              - لغط به لغط- می نواخت

و من بودم سرگردان

در این هجوم داغ دود

وما بودیم

ایستاده بر سنگ و آسفالت

چسبیده بر تارک آهن.

                                 دوشنبه۷ فروردین ۸۵

 

 

افشاگری

دوست عزیزی به مطلب "راهبندان" نظری داده بودند که خوشحالم کرد. صداقت مانی در نوشتن آن نظر ترغیبم کرد که در جواب آن این مطلب را بنویسم. انگیزه از وجود این وبلاگ نقد شدن بوده وهست و جواب به مانی عزیز نه از جهت برائت است که از روی ادب.لطفا اول نظر او را در "راهبندان" بخوانید. آدرس وبلاگ خود مانی هماینجا گذاشتم.
159

مانی عزیز،سلام

لطف شما شامل حال من شد.خشنودی پیامدش بود.گفته بودم که غرغروی یاوه‌گوو پرناله کلامش چیزی درخور شآن شما دوستان ندارد.بااین حال زحمت ما به رحمت شما در.

من که وبلاگ دارم- بالاخره صاحب چیزی شدیم – امیدوارم تحمل " چشیدن طعم داغ نقد" راهم داشته باشم وصد البته ورود شما شیرین بود تا داغ. اصلا انگیزه از وجود این صفحه تقد شدن بوده است. ومن عیدی خودم را گرفتم،از لطف شما ممنون. در طول این دوسه ماه که این صفحه دایر شده شما اولین نظر جدی وکتبی بودید وحالا انتظارم تا حدی بی‌ثمر نبوده است.

گفته بودید که نمی‌دانید چه می‌گویم و مخاطبم کیست –عجیب نیست - .گفته بودید خودم از نوشته‌هایم کیف می‌برم،دروغ نگفته‌ای و من هم مخفی نخواهم کرد که بارها بعد از نوشتن،  آنها را می‌خوانم وشاید لذت هم برده باشم از یادآوری آن احساس که در آن لحظه جاری بوده است. گفته بودی – نگویم که حکم دادی- که شاید می‌خواهی سیمای یک نویسنده را داشته باشی و شاعرانه بگویی- خوب ایراد که ندارد.، دارد؟- و البته من نمی‌‌دانم که سیمای یک نویسنده چگونه است واصلا چنین سیمایی چه مزیتی خواهد داشت؟ در عین صداقت به در هم ریختن قواعد هم فکر نکرده بودم .یا به قول شما خیلی چیز های دیگر...

مانی عزیز، تصویرهایی از ذهنم می‌گذرد. احساساتی در لحظاتی بر من غالب می‌شوند که باعث ضربه زدن بر دکمه‌های صفحه کلید می‌شوند و جملاتی نوشته می‌شودکه اگر ساختن یک فیلم، به آسانی نوشتن این جملات بود، شاید آن تصاویر را می‌دیدیم. اما اینها تصویرهایی است برای خواندن. کاری که تجربه‌اش میکنم. البته با کمک ونقد شما...همه با هم...

از آن بحث اول شخص و دوم شخص و... بگذریم. صحبت بر سر این است که در این هجوم همگانی این چنین قضاوت نکنیم. حکم صادر نکنیم بی استماع فرجام‌خواهی...اگر من هم از منظر شما به آن نگاه کنم باید اتهام شما را هم همین بخوانم که گفتم. و البته شما شجاعت آن را دارید که بیان کنید و چه بسا کسا  که ندارند... پس حکم شما را می‌پذیرم و البته فرصت فرجام‌خواهی را نیز برای خود محفوظ می‌دانم.

دنیای مجازی اینترنت از بس که سفره‌اش رنگین است، همیشه داستان داماد عجول را یادم می‌آورد و همین عجله دقت را از خواننده سلب می‌کند.بعضی شبها که از سفردر این دنیا باز می‌گردم تا مدتها در ذهنم به طبقه بندی انواع مختلف داده‌ها که ذخیره ذهنم شده می‌گذرد که فراموش نکرده باشم و باز هم بسیاری چیزهای ارزشمند که گم می‌شوند و فراموش. که شاید آفت این محصول هم، این باشد.

اشاره شما به آن قسمت آخر هم شاید معلول همان عجله است که اول داشته‌اید و خودتان کفتید و توضیح آن را از من نخواهید که زاید است و من هم در عنوان مطلب به آن اشاره کرده ام- راهبندان شیرینی که...-

قصد نوشتن چنین طولانی را نداشتم اما درد دل بالا گرفت. سر صبر نوشتم که با عجله نخوانید. باز هم منتظر شما خواهم بود...پیروز باشید.                              

                                                                               29 اسفند84/85

1/ این مطلب نیمی  در سال 84 ونیمی در سال 85 نوشته شد پس تبریک سال نو را به اینجا منتقل کردم. در پناه خانواده همیشه شاد باشید.

2/با اجازه شما این مطلب را در وبلاگم می گذارم  چون بی هیچ قصدی تبدیل به یک درددل شد  و حرف‌هایی که بیانش شاید درنمای کلی  دوستانی که منت گذاشته وناله های من را می‌‌خوانند  بی تاثیر نباشد.  

عیدانه