دیر رسیدم و
با همین پسرک سپاهی گفتگو کردیم
هم او گفت:
سلاحداران گلهای باغچه را لگد کوب کردهاند
اما تبارگل
هرگز نخواهد مرد.
با سر تراشیده در صف کلاس اول بودم و دستهای عرق کردهام دفتر مشق را میفشرد. سطر اول:آن مرد با قصه آمد.
رشته تقدیر بود، گویا، که مهمان سرفه تلخ شوم . که چندان بازی نکرده بودم، در طایفه مسلولان معتکف شده بودم و رویابینی، مدار چرخشی بود که پایان خوشش، تابلو دور برگردان کودکی را بر ورودی کاشته بودند.
نفت در رگهای خاکم جریان داشت و ما آس و پاس.نفت در رگهای خاکم میدوید و بینی من گنجایش شور خون را نداشت و سرازیریاش، هردم، بود وبه قول شما( دکتر های فسیل) پس از هزار ترفند،درمانش ندانستند و من بودم تا چکیدنش را همراه شوم و مادرم باشد که فریاد بزند و من سر بالا کنم و طعم گس خون را در کامم تازه کند.
آن مرد با قصه آمد.مشق شب بود .ما سر سپرده قصه بودیم و تمام بضاعتمان ازقصههای مادر بزرگ به قلعه نورافشان والت دیزنی رسیده بود و کفایت نمیکرد. سوار اسب جنگجوی سرخپوست بودیم وتشنه خون یانکیها، گوشمان به صفحه نیمبند تلویزیون ،
بدهکار نبود که کمر به قتل قصههامان بسته بودند و از رویا تهی شده بود که،جنگ، حقیقت روزهای نوجوانی بود و ما در مسلک رویابینی، در این گود بیتوته کرده بودیم.
جوانی هم رو به پایان بود من هنوز با سر تراشیده در صف کلاس اول بودم و تقدیر بود که مهمان سرفههای تلخ شما باشم. باز، رویایی که آن مرد را با کابوس قصههای چشمان بیخوابم پذیرا شوم. روی رویای صفحه شما قدم میزنم و " با صدای بی صدا ... مثل یه کوه بلند....یه مرد بود .....یه مرد..."
عصر که نامت را در آینه گفتیم
نوروز شد
با هم به خانه شکوفهها رفتیم
مدرسهها باز بود
بچهها به کوچه آمدند و
ترا به نام میخواندند.
( شعرها از احمد رضا احمدی)