خواب منتظر

159///////////////////

چشمان منتظرش بر آستانه پیاده رو آرمیده بود

بر ضربان درد های از مغز گذشته

 

دستان خالی از نواله اش بر مدار آرزوی نوازشگری

پاندول واره

بی انقطاع

تجربه زمخت نیامدن را

-هجا به هجا-

تکرار موسیقی ماندن می کرد.

 

رهگذران بر تفاهم لغات

نشسته بر گوشها-که بر درها و دروازه ها-

دست هاشان

 گره خورده در دستان ماندگان در چشمها

سواربرموجهای خونین

در راه بازگشت

شکم های سیری ناپذیرشان را از کبوتران نامه رسان انباشتند.

 

عشق ها

ترجمه های فارغ از متن

رنگ ها

تعبیرهای کذب

چشمها

اقیانوس خونین وکف آلود

تعبیر ها ناخواسته راه به طغیان نادانی میبرد

و او هنوز

باچشمان منتظرش بر آستانه پیاده رو

خواب را زنده گی میکرد.

 

25 بهمن 84

تقریر مهتاب

علی عابدی رفیق سال‌های قدکشیدن‌  و راست ایستادنم بوده وهست. از شب‌های شیطنت و درس خواندن‌های شب امتحان تا آزمون خردکننده روزهای شناختن همراهان. از علی  زیاد یاد گرفتم. می‌توانم بی ریا به شانه‌اش تکیه بدهم وخستگی از ساق‌های خسته‌ام فرار کند. حرف مهتاب هم چیز دیگری است. خودش می‌داند ومن می‌دانم و سکوت شب‌های قدم زدن تا نزدیک صبح. فضای خاکی ته حیات خانه‌شان می‌داند و درخت‌های کنار پیاده روی خانه ما.

علی عزیز ، رفقای قدیمی باز جمع ‌شدند. خوش آمدی...

فرا تر از متن

نگاه متفاوت مهران به موضوعی که خانم انصاری و دوستانش در حمایت مالی از نوازندگان محلی شروع کردند، امیدوارم باعث سوتفاهم برای هیچ کدامشان نشود. هم مهران که سالهاست نزدیک‌ترین دوستم بوده و دغدغه‌هایش را خیلی خوب می‌شناسم و هم خانم انصاری که قصدش از سابقه وبلاگش پیداست، قصد کمک دارند. تفاوت فقط در نوع نگاه به این موضوع است. فکر می‌کنم به این مقوله باید از هردو منظر نگاه کرد والبته پیگیری.  برای حمایت این هنرمندان بی‌ادعا و با محبت شهرمان  به هر دو نظرگاه محتاجیم. کارهای واجب دیگری هم هست که برای بقای این تتمه هنر موسیقی محلی باید انجام شود. تا به حال هیچ اقدام موثری در ثبت و ضبط هنر ایشان به صورت جامع نشده است. این فقط یکی از همان واجبات است. 

نیک‌آهنگ، تب، هذیان

159////////////////

باید برمیگشتم.درقلبم کودکی بود که بازیچه اش را گم کرده بود. بهانه پری طناز قصه های مادربزرگم را میگرفت. در سرم دیوی بود که مغزم را مزه میکرد. نفیر داغی که از بینی اش خارج میشد،گوشهایم را داغ کرده بود. انگار تب داشتم. هرچه گفتم به هذیان پهلو میزد.آب را آرزو کردم.خواب را چون خاطره ای مرور کردم.داغی تابستان زیر پاهایم است امادهانم از میوه های زمستانی گس بود.پری طناز قصه ها، ساز به دست از چشمهایم گذشت. کودک قلبم گریه اش را سرداد.دیو خندید.قاچ بزرگی از مغزم را گاز زد.موهایم سفید شد. تسبیح چوبی مادرم صلوات را سر کرد.کودک قلبم سکسه های گریه را شمرده بود.دیو کاتالوگ های مسواک برقی را ورق میزدو دندانهایش راخلال میکرد.مادرم درصرافت پاشویه کردنم بود و لذت دستهایش کودک قلبم را سوار بر اسب های بالدار از دشت های سبز ودریاهای دور به سرزمین بستنی ها وچرخ فلکها می برد.مادرم در گوشی تلفن آدرس دعا نویس را تکرار کرد.پری طناز قصه ها ابروهایش را تاتو کرده بود. دیو با پیراهن چسبان به باشگاه بادی بیلدینگ می رفت. تب اشک هایم را بخار کرد. من سوختن راتمام کردم . مادرم آرزوهایش را تمام کرده بود. دیو مغزم را تمام کرده بود. کودک قلبم از سرزمین بستنی ها و چرخ فلکها باز نگشت. من رفته بودم.

 

 

                                                                              12 بهمن84

سوغات سرزمین داغ

159//////////////////

دلبستگی را در این قفس

به هیبت ددان دندان تیز کرده کژومژ

قوت لایموت یافته بودم.

دلتنگی داروی  دردهای عاریتی بود

در روزهای پر درد سرگردانی.

دل ترکاندن وپر ریختن ،فعل حلال آراستگی بود

در روزهای خرابی وخیانت

زلزله فریاد، قیامت کلماتی بود که آواز پرندگان مهاجر رسته از بند

- سوغات سرزمین های داغ-

به یخبندان شهر بیکسی آورده بودند.

معجون عطر گلهای پژمرده کاغذی باکتابهای نگشوده

میراث چاپچی باشی ها و هنربانان بود

ومن هنوز در کف قفس

 مردن را مرور میکردم.

 تیزی دندان گربه ملوس خانگی

تلخی زهر افعی های بیابانی

دام پسرکان شوخ وشنگ باغبان

تیر بی قرار صیاد

تنهایی دردمندانه قفس

گریزی نیست.

گریزی نیست.

گریزی نیست.

پرنده گی را گریزی نیست.

 

۸۴/۱۰/۲۷

فرا تر از متن

گفته بودم که شیندخت وبلاگ هدفداری است. بسیار پرانرژی به بازشناسی زادگاهش می‌پردازد. این بار هم به نوعی اقدام عملی دست‌زده در حمایت از نوازندگان محلی استان خراسان شمالی و شهر بجنورد.نوازندگان پیری که حامل قسمت‌های پنهان فرهنگ یک منطقه ومیهن‌مان هستند.

آن مرد با قصه آمد.(برای سرفه های تلخ افشین پرورش)

دیر رسیدم و

با همین پسرک سپاهی گفتگو کردیم

هم او گفت:

                 سلاح‌داران گل‌های باغچه را لگد کوب کرده‌اند

اما تبارگل

             هرگز نخواهد مرد.

 

با سر تراشیده در صف کلاس اول بودم و دست‌های عرق کرده‌ام دفتر مشق را می‌فشرد. سطر اول:آن مرد با قصه آمد.

 رشته تقدیر بود، گویا، که مهمان سرفه تلخ شوم . که چندان بازی نکرده بودم، در طایفه مسلولان معتکف شده بودم و رویابینی، مدار چرخشی بود که پایان خوشش، تابلو دور برگردان کودکی را بر ورودی کاشته بودند.

نفت در رگ‌های خاکم جریان داشت و ما آس و پاس.نفت در رگ‌های خاکم می‌دوید و بینی من گنجایش شور خون را نداشت و سرازیری‌اش، هردم، بود وبه قول شما( دکتر های فسیل) پس از هزار ترفند،درمانش ندانستند و من بودم تا چکیدنش را همراه شوم و مادرم باشد که فریاد بزند و من سر بالا کنم و طعم گس خون را در کامم تازه کند.

آن مرد با قصه آمد.مشق شب بود .ما سر سپرده قصه بودیم و تمام بضاعتمان ازقصه‌های مادر بزرگ به قلعه نورافشان والت دیزنی  رسیده بود و کفایت نمی‌کرد. سوار اسب جنگجوی سرخپوست بودیم وتشنه خون یانکی‌ها، گوش‌مان به صفحه نیم‌بند تلویزیون ،

بدهکار نبود که کمر به قتل قصه‌هامان بسته بودند و از رویا تهی شده بود که،جنگ، حقیقت روزهای نوجوانی بود و ما در مسلک رویابینی،  در این گود بیتوته کرده بودیم.

جوانی هم  رو به پایان بود من هنوز با سر تراشیده در صف کلاس اول بودم و تقدیر بود که مهمان سرفه‌های تلخ شما باشم. باز، رویایی که آن مرد را با کابوس قصه‌های  چشمان بی‌خوابم پذیرا شوم.  روی رویای صفحه شما قدم می‌زنم و " با صدای بی صدا ... مثل یه کوه بلند....یه مرد بود .....یه مرد..."

 

عصر که نامت را در آینه گفتیم

                                    نوروز شد

با هم به خانه شکوفه‌ها رفتیم

مدرسه‌ها باز بود

بچه‌ها به کوچه آمدند و

                             ترا به نام می‌خواندند.

 

                                         ( شعرها از احمد رضا احمدی)

خاطره مصلوب

159///////////////

جرقه های طلایی چشمهایی آسمانی بود،

 در آن تاریکی خاموش تمدن

سایه روشن قرمزلبها برسفیدی دندان،

هشدارسردی کشنده پیرامون من بود

 در تقاطع بن بست

 

پیامبر تاخیرها بود وآراستگی را،

به آزمون خشک زمستان بی برف می برد

دیر آمده بود

دیر تر از آنکه آشنایی مرموز دیرینش را

- لابه لای خاطرات مغشوش "عقل زخمی"- تداعی احساس مغبون خویش کنیم.

رسالتش ،

ندامت از دست رفتن ها بود

پیش از آنکه دانسته باشیم

 و ، ما

- وارثان ثقل کاذب دروغ ها بودیم- در بی وزنی خالی تنهایی

 

تاخیرها همزاد ارواح سرگردان

تعجیل ها فراروی خاطرات سهمگین تنهایی

زلزله یکنواخت زندگی

محبوس مداوم دنده ها

- قلب- بی تقلب 

صدایش- درمنطق درد- پیچیده بود

و ما آموزگاران خویش بودیم- در فلسفه مصلحت-

شیرینی یک نگاه مادرانه

تجویز دردهای کودکانه مان بود

تداعی یک خاطره مصلوب.

۸۴/۱۰/۱۹