یادآوری 3...
بهار، لبخند کمرنگ روزهایش را با غروب تقسیم میکرد. این آخرین روزهای گمشده در یادبود شکوفههای گیلاس، عطش بلوغ را تجربه میکنند. ساعت دیواری آبستن شده است. ثانیههای باردار کند راه میروند... نشستهام... عرق ریز و بی حوصله... حجم درخت تا آخرین بقایای خورشید را بدرقه کند، در سیاهی مهاجم آسمان غرق میشود... نشستهام... در انتظار داغ و کشدار یک زایش... لیوان آب، لبریز میشود از خورشید. روز در تلاش برای ماندگار شدن، دست بر انحنای - حالا تابناک شدهء- لیوان میساید. سایههای تبدار چشم دوختهاند به کشف رازهای پنهان پشت دیوارهای بلند... پنجره را بستهام. باد، بیتاب، خود را به شیشههایی که خاطره باران را حفظ کردهاند، میکوبد... شاید بیخبری این روزها گناه این پنجره بسته باشد... پس دستهای من تبرئه میشوند. شاید باد نشانی تو را فراموش کرده است. دستهایم را میگشایم. شاید ساعت آغوش تو، تکرار شود...