با " لنی" کتاب  رومن گاری که با  هم در این پیاده رو نفس کشیدیم...

 

159///////////

 

دانه‌هاي پريشان برف، لخت و آرام، بر سنگینی قدم‌هایش می‌افزود. آهسته با خودش خواند: برف نو سلام؛ سلام...

برف نو سلامش را پاسخی نداد... شاید که صدایش در تکثیر توامان سپیدی این برف نو سرگردان شده باشد. از این سلام وصل شده بود به آن خداحافظی شکوهمند با گری کوپر...

"... تابستان  برای زندگی شکوهمند این آسمان جلان ضربه ناروایی بود. به هر طرف نگاه می‌کردی خاک عریان و کثیف با آن خرسنگ‌های بیرون افتاده چشم را سخت می‌آزرد. هیچ چیز بیش از این خرسنگ‌های زشت به واقعیت شباهت نداشت. رسیدن تابستان  برای شیفتگان حقیقی برف مثل این بود که اقیانوس عقب بنشیند و ماهی‌ها را در گل بگذارد..."

این برف تازه، آب شدنش می شود مکافات... با این پایبندی شلکی به سپیدی... به این بدبینی منگنه شده به همه چیز،  خندید. انگشت‌های یخزده پایش را کمی  در حجم خیس کفش تکان داد. چندلحظه ایستاد.  این‌هم یکی از آن عادت‌های خرکی بود . به قول خودش وسط لانگ‌شات ایستاده بود. به بالا که نگاه کرد همان دانه‌های لخت و آرام برف ، شدند سوزن‌های تیز...  فکر این همه سلام ... این همه خداحافظی، دست از سرش بر نداشت...این همه حرف  و فکر و خیال که بین این دو کلمه سرازیر می شد روی ریتم مداوم این قدم‌ها...

"...اصلا نمی‌دونه چی می‌گه. یک دفعه می‌گه عشق، بعد می‌گه آزادی. این دوتا که باهم جور در نمی‌آن. آدم باید انتخاب کنه یا این یا اون. من تکلیفم روشنه. من عشق رو انتخاب می‌کنم..."