۱۵۹///////////////

روزهای پرواز را چگونه خانه‌نشین بودیم؟...یادت هست پناه درختانی که دل‌های خشکیده‌شان را می‌پائیدیم؟...در روزهای سخت اجبار...چه ضرورت‌ها که پای بر هستی لحظه‌های نداشته‌مان نمی‌گذاشت؟...داستان رفاقت‌ها و رقص‌های شاد کولی‌وار...دروغ‌های بزرگ وکوچک دلخوش کن...لحظه‌های داغ عرق  ریزان، که توهم  یک حقیقت بدبو را در دل‌آویزترین خاطره‌های میخکوب شده بر این قاب عکس‌های چوبی...بر دیوارهای دودزده این سوراخ...لبخند برلب...تجربه‌های مکرر کرده بودند...یادت هست؟...چه بی رحم بود گفتار دلجویانه‌مان...این رخت سیاه بر سپیدی لبخندهای نزده‌مان سایه انداخته...طعم گناه می‌دهد اینهمه بداقبالی...

صدای قدم‌های رفتنت با صدای دندان‌های ترسیده من چه پایکوبی وحشتناکی ساخته بودند...یادت هست؟ ترس را یادت هست؟ قطعه گم شده جورچین داستانی که از گنجه اتاق‌های تاریک شب‌های نخوابیدن و سر بر بالش‌های خیس از اشک و عرق فرو بردن...یادت هست؟ ترس را و عشق را یادت هست؟... همان‌که قلمت را تیز می‌کرد... خطت را خوانا می‌کرد...خنده‌ات را پررنگ وخاطره‌ات را شنیدنی.... عشق را، ترس را،خاطره را یادت هست؟

من فراموشی‌هایم را برکاغذهای سپیدی می‌نویسم واز این شاخه‌ها می‌آویزم وبعد با خیالی راحت فراموش می‌کنم‌شان!... روی تب‌های دیرپای شب‌های پرکابوس این سالها نیک روزی را قطره، قطره عرق می‌ریزم و هذیان می‌بافم...یادت بماند...                                                                                         

      7/مرداد/85