فریاد (تقدیم به سرفه های تلخ و داغ افشین عزیز.)
پژواک حنجره کاغذهای سپید
راه سنگلاخ گفتگو بود
درتاریخ شفاهی این تنهایی.
در زاد روز
توهم یک احساس مجانی
تخدیر عشق
لکنت ایستادن را
به روایت بقال در سکوت کوچه ریخت
گامهای تنهایی
بیانتها
بی ترتیب
بر تمام هیکل پیاده روجا ری بود
و
سکوت بود که ماند
بی التهاب
بی حرکت.
به تنگنای تفاهم یک بهانه مشترک
تصویر تجربههای عاشقانه
ـــ با زمزمه مرثیهاي ناهمگون ـــ
کنجکاوی بازیـگوش رهایی بود.
بی سرانجام
بی معنی.
خشونت تقدیر،
ساعت بی عقربه ای بود
که پیام اتحاد کارد را با تن پنیر
ـــ لطیفههای بی مقدار ـــ
شمایل سفره سنگی خیابان را ترک میکرد.
بزنگاه هولناکی است
بی رنگ
بی روح
بی رحم...