خاطرات خطرناک
چه شقاوتی بود، درآن دستها
که سیب را
از سبد کودکی من ربود.
چه قساوتی بود، در آن خنجر
که فرو نشست
بر پشت خاطره مجهول.
چه تردیدی بود، پشت آن شیشههای تیره عینکها
که خاطرات چشمها را پیوسته خط میزد.
چه ذکاوتی بود، در تو،
که دانستی، این میوه کال،
کرمو است.
چه ظرافتی بود، درآن پیوند،
که خانه کودکی،
برتارهای تنیده یک شبنم داشت.
چه حسادتی بود، در لباس رفاقتشان،
برشروع لبخندی
که پایان قصه را حفظ خوانده بود.
چه بی نشان بود، آن حکایت بی پروایی
چه بی ثمر بود،
اعتراف به این حقیقت ابتر.
چه سهمگین بود، تنهایی
و چه بی نهایت بود،
خاطرات روزهای قحط نان وگندیدن نمک.
12 خرداد 85