159/////////////////////////

درطلوع چشمانش نقطه ای بود که تمام هیبت عشق را درپس رویایی دیر یافته پنهان کرده بود.ظهور احساسی بود که دریغ حقیقت را درپس سیاهی زیباترین شب ها پنهان کرده بود. تکامل دریافتن یک واژه از پیش دانسته بود. تصدیق یک آرزوی بازیافته، تردید یک تصمیم محال.

در ورود چشمانش ،حضور شعری بود  با کلمات به نخ کشیده شده .کلماتی که تمام صداقت را به کل رذالت دروغ شبیه کرده بود،و این جهالت زنده گی بود. جهالت آدمی دربند بود. جهالت تقدیر بود،در ناتوانی کلماتی که تکرار می شدند،تکرار می شدندتکرار می شوندو تکرار می شوند.

در بامداد چشمانش ، فوران صبح بود، جوشش روز بود ،وآغاز کودکی که در قلبم نشسته بود وموهای سپید شده اش را پنهان میکرد.تمام حقیقت خویش را در ناباورترین کلمات که از کوچه آمده بودند و بوی پیاده روهای تنهایی را در تنگنای شلوغ خیابان های پر از رنگ و لعاب موحش نئون می پراکند.

در حضور چشمانش ،من خجالت محض بودم وکلماتم حماقت بیتابی بود که شیطان را کوچانده از درون خویش به بساط حقیرانه سفره خالی خانه های استیجاری کودکان درحال ترکیدن- از زور گرسنگی – می مانست.

در آن غروب ها که رویای چشمانش ، دستان فقیرم را در جیب های خالی ام فرو میبرد،صدای معترضم ، سکوت بی خیال رهگذران پیاده رو های شتاب رانمی فهمید ، آنچنان که توقف من درآن رویا هجوم سرعت را در قدم های ایشان نمی فهمید ، آنچنان که  وزن کلماتم را جز همان پیاده رو نمی فهمید. آنچنان که رویا  پایانی نداشت.

                                                                                

                                                                                  30بهمن84