خاطره مصلوب
159///////////////
جرقه های طلایی چشمهایی آسمانی بود،
در آن تاریکی خاموش تمدن
سایه روشن قرمزلبها برسفیدی دندان،
هشدارسردی کشنده پیرامون من بود
در تقاطع بن بست
پیامبر تاخیرها بود وآراستگی را،
به آزمون خشک زمستان بی برف می برد
دیر آمده بود
دیر تر از آنکه آشنایی مرموز دیرینش را
- لابه لای خاطرات مغشوش "عقل زخمی"- تداعی احساس مغبون خویش کنیم.
رسالتش ،
ندامت از دست رفتن ها بود
پیش از آنکه دانسته باشیم
و ، ما
- وارثان ثقل کاذب دروغ ها بودیم- در بی وزنی خالی تنهایی
تاخیرها همزاد ارواح سرگردان
تعجیل ها فراروی خاطرات سهمگین تنهایی
زلزله یکنواخت زندگی
محبوس مداوم دنده ها
- قلب- بی تقلب
صدایش- درمنطق درد- پیچیده بود
و ما آموزگاران خویش بودیم- در فلسفه مصلحت-
شیرینی یک نگاه مادرانه
تجویز دردهای کودکانه مان بود
تداعی یک خاطره مصلوب.
۸۴/۱۰/۱۹
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت ۱۳۸۵ ساعت 2:10 توسط نیک آهنگ
|