159//////////////

حرکت عقربه ها با قدم های رفتن هماهنگ بود. نصیب من رفتنی بود بی پایان. آمدگانم همه در گذر بودند، من به ماندگان بی رحمی ضمختی نشان داده بودم که شرم را رفاقت می کرد.آزادی پیام عبث نادانان و ناجورها بود. خواندن کلمات ، مشاعره  همرهانی بود که مشاعیر خویش رامرحمت فرموده بودند. زندگی جویدن   تمام نشدنی بیهودگی بود ومن مزه اش را فراموش نکردم. در آمدنت شکفته بودم .در رفتن زود هنگامت پژمردم. انتظار میوه کالی بود که بر شاخه ام چروکید.میوه ام تلخ بود وهیچ کس بهایش را نمی پرداخت.از این میوه تلخ مربای شیرین را بی آبرو نخواهم کرد.

 

                                                                                                    ۸۴/۱۰/۸