تبليغاتX
نیک آهنگ -

هوالمستعان

پشت پنجره تنهایی اش،قاب تصویر،آهن و آجربودکه از زمین روییده بود.وجا به جا شیروانی های قدیمی که در محله او هنوز کم نبودند. خانه های کودکی او.همسایه هایی که بیشترشان مرده بودند وبچه هایشان که حالا غریبه بودندو حتی سلامی هم بین شان نبود.دو گربه سیاه،سیاه سیاه،از وسط شیروانی روبرو میگذشتند.به نرمی وخرامان.دومی شاید جلویش را نگاه هم نمی کرد.فقط به دنبال اولی می رفت.واین احساس بد او را تشدید میکرد.از اولش هم همیشه با این حس هایی که یکهو بر سرش هوار میشدند،کنار نمی آمد. تعهدی که بعضی چیزها وبعضی کس ها با خودشان وارد زندگیش می کردند.وپایانی هم بر آنها متصور نبود.قصه اش ،قصه آن چشمها بود.اما اصلا نمی خواست وارد این قصه تکراری،چشم یار و دل زار شود.اصلا از وقتی این چشمها آمده بودند ،دلش زار نبود که هیچ،سرخوشی عجیبی هم داشت.این از آن چشمهایی بود که میشد در آن غرق شد وهیچ دست وپا هم نزد.واین هم از همان حرفهای تکراری بود که خنده اش گرفت.اما آنچه تکراری نبود خود چشمها بود واین حس جدید.

باچشمها وارد رویایش شد .اما رویایش هم تکراری بود .آن را دریک کتاب خوانده بود.در سالن تاریک سینما، در ردیف جلوامواج موهایی نشسته بودکه نور های نقره ای رامنعکس میکرد،واو که مسحور این انعکاس بود نه تصاویر.میشد خودش را به جلو خم کند لبش را بر دسته موی آویزان و رها بگذارد و از هیچکس نترسد.نمیخواست پای ترس به رویایش باز شود.مست حضوری میشدکه رویایش شیرین ودر خیال این قدر نزدیک بود. واین نزدیکی واین رویا را کلمات توضیح نمی دهند.تجربه های منفرد را با کلمات پیش ساخته نمیشود گفت یا نوشت.کلمات جدیدی باید که اختراع بشوند.

بدون اینکه از پنجره چشم بردارد،صدای پخش صوت راکم کرد.میترسید اگر چشم بگرداند،دیگر رویایش را نبیند.به این زبونیش هم پوزخندی حواله کرد.در جواب ،لبهای رویایش لبخند شیرینی را به نمایش گذاشت. ردیف دندانهای سفید و آن چالهای معروف گونه های جوان.حالش از این توصیف های تکراری به هم میخورد.ناگهان پای هزاران لبخندستاره های موبور سینمایی به رویایش باز شد. هر تصویر در تصویر بعدی فید میشد.با خودش فکر کرد جز این صورت هیچ تجسم دیگری از رویایش نداشت .وذهنش هم نمی ساخت. به چیزی در ماورای آن فراز وفرود های اندام زنانه فکر میکرد ومی خواست.هم زبانی،هم فکری وهم دلی.نه همسری ونه هم تنی.به کلمه ای که اختراع کرده بود،خندید.چشمهایش خیره در چشم های رویا،در امتداد ساختمان بلند روبرویش ،از بالا به پایین به حرکت در آمد.هر چه پایین تر می آمد ،سرعتش بیشتر میشد.شاید میخواست ببیند اگر آنرا با مخ به زمین بکوبد از سرش خارج خواهد شد؟. در نزدیکی زمین توقف کرد .هنوز همان لبخند ،برهمان لبها بود.شاد ، براین شیطنت خبیث، لعنتی فرستاد.چشمهایش را بست.

اگر پنجاه سال پیش از این زندگی کرده بود،یعنی در دهه 30- 40.حتما آدم مهمی میشد.یکهو خنده پر صدایی کرد.حالا اگر مهم نبود،لااقل آدم می بود،بد نبود.شاید وارد جریانات سیاسی می شد.مبارزان ومتفکرانی که میشناخت همه از همان نسل بودند.این سالهاروی اسم خاصی نمیشد مکث کرد.آن سالها بازار داغ ایدئولوژیهای رنگارنگ وچهره های معروف بود،وحالا خیلی از آنها آزموده وحتی دورریخته شده بودند.

حبه قندرا به داغی چای سپرد.ساعت انتهای سالن باگردی احمقانه اش تمام شدن وقت استراحت راخبر میداد.

بایدپشت میزکارش بازمیگشت.            

                                                                                                                 27/8/84

+ نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 22:36 توسط نیک آهنگ |