تبليغاتX
نیک آهنگ - زمزمه سکوت...
 

هوالمعز

 

زمزمه سکوت

 

 

گذار خیال به گذر ابریشم در زادگاهمان... حضور مادرانه این هنر- حرفه به پاس مهرمادر و شکوه عشق...

 

سیاهی شب است و ماه در کشاکش امواج ابر، برگ و باد به ایستادگی درخت قاب می‌شود در تلنگر یک صفحه اندود از شب... ثابت بماند تا صبح آغاز شود... با هیبت شاداب و سبز یک شاخه جوان، در درخشش روز.. دستی وارد قاب می‌شود... جوان... شاخه را بچیند... وصل شود به افتادن شاخه جوان... و باز شاخه‌ای وباز شاخه‌ای، از پس هم... وصل شود به دست‌ها که در کار بستن شاخه‌هااند ... سبز وجوان... وصل شود به بر دوش کشیدن شاخه‌ها... وصل شود به گذشتن دخترک و شاخه‌ها از سبزی توتستان ... بگذرد از انعکاسش در آب... – و توتستان که هر ساله سبز شده و طراوت را جاودانه کرده در زندگی این سامان -  و بگذرد تا دیوار کوتاه باغ ... وصل شود به پیرزن پای گهواره که برگ‌ها را چون معاش کودکانش برساند به دهان همیشه باز کرم‌های ابریشم... این شروع تغزل ابریشم است در تخیل این حقیر... توتستان‌ها که همیشه حاضر بوده‌اند در مساحت مهربان زندگی روستایی این سرزمین... همه ساله سبز شده‌اند وبه شهد میوه‌هاشان، کام تلاشگران خاک و آب را شیرین کرده‌اند و به سبزیشان شاد کرده‌اند و رنگ بخشیده‌اند زندگی را و تمثال عشق‌اند گویا در داستان ابریشم... حُضار ناظر و خاموش... کرم‌ها که پیرزن روستایی مادرانه می‌پروراندشان به مهر، می‌خورند و می‌جوند و با این تکاپوی مداوم‌شان چون باران می‌بارند – تعبیر پیرزنی بود در روستایی درمانه وسملقان که 40سال به این هنر- حرفه مشغول بود، صدای جویدن برگ‌ها را که کم از رحمت باران ندارد -  پوست می‌اندازند و بزرگ می‌شوند ودرآرزوی پرواز خود را در قید تارو تنیدنِ  پیله، محصورِ سپیدی می‌کنند... پیله‌های سپید تن بسپرند به پاکی آب... پیرزنِ ترکمن در بطن ساده ترکمن صحرا به پاتیل کوچک مسی آتش برساند و گرمای آن با بخار مدام، قفس پیله را بشکافد... شاید که سودای پرواز کرم‌های ابریشم به هرم آتش و بخار آب ناکام مانده باشد، اما سماع پرنشاطِ طرح و نقش و رنگ بال بشود برای تصویر پرواز هزاران سال زیستن این ساکنان پرمهر سرزمینِ مادری ما...پیرزن سررشته این زلف را به ترنم قرقره بسپارد و بچرخاند چرخ نخ‌ ریسی را و ابریشم را از گلوله‌ای که در هم تنیده به تسلسل رشته‌ها پیوند بزند... همچنان که خورشید و ماه سالیان دراز نظاره کرده‌اند این تلاش را، نخ‌های تابیده به همت چرخ‌ها کلاف می‌شوند و از رنگ‌های طبیعت رنگین می‌شوند در این هنگامه پر از عشق تا در ماشین‌های مانده از سالیان دور به یادگار، در هم تنیده شوند، تار به تار و پود به پود... روسری ابریشمین که همیشه پناه و پوشاک بوده این قوم را.. این شروع همزیستی ترکمن است با ابریشم.. که هزار نقش می‌شود این متاع به دست همسران و دختران... چابک سوار جوان با کلاه و شولایی که نقش گرفته ازسودای حاضر و جاری در دل خاک و خانه و دیدگاه هزاران ساله،‌ به سرانگشتان سوزن دوز با کرشمه نقش‌های این تحفه ابریشمی بر زین اسب می‌نشیند وآرام و موقر گام می‌زند بر پهنه این ملک ملکوت... یورتمه... همزمان است با کوبیدن شانه‌ها بر پیکر دار قالی... می‌تازد... همچنان که دخترکان قالی باف می‌کوبند و می‌کوبند بر این صحیفه پر نگار... تداعی گام‌های اسب به دست این هنرمندان بی‌نشان که گره در گره ثبت می‌کنند تاریخ زیستن پر افتخارشان را... عجین شده اند با اسب و خاک و درخت و نقش... قالیچه ها و پرده‌قالی‌های تمام ابریشم منحصر به فرد ترکمن صحرا – که اوج این حادثه را در روستای دویدوخ علیا در بخش جرگلان می‌توان یافت -  این نیز گوشه‌ای است از کمال هنر... دخترکان ترکمن که پای دار قالی بزرگ می شوند و مادر می‌شوند و نقش‌ها در ناخودآگاه‌شان نقش بسته و از حفظ می‌بافند و فرزند می‌آورند و  و همچنان از کودکی تا میان سالی پا می‌گیرند و مهر می‌ورزند... گوشه ای دیگر اما به چشم و دست و سوزن ثبت می‌شود بر پارچه‌ها... سوزن دوزی... نقش‌های حاشیه آستین‌ها و لبه یقه‌ها و آن لباس چشم‌نواز نو عروس که هفت سال دوختن‌اش طول می‌کشد تا عیار عروس باشد در نظرگاه خاندان داماد.... بسیارند و بسیارند و بسیار این همه خلق شدن‌های ابریشمین... از هر گلستان شاخه‌ای، نو به نو نمونه... این‌ها که تصویر شد ، حکایت ابریشم و توتستان تمام نیست... از همان ابتدای این گذر، نجاری جوان همراه ماست که دل می‌سپارد به تنومندی پیکر درختی در این توتستان... شوریده و شیدا به ابزار می‌شکافد و می‌ساید و می‌برد و  از هجوم عشق سازی پدید می‌آید از این تنه خاموش ... دوتار... همراه همیشه مردمان این سرزمین... چوب توت که سکوت خویش را در امتداد این همه شوق پاس داشته، در این داستان نغمه سر می‌دهد و هزاران سال نظاره کردن بی‌صدایش را با طنین دوتارِ زیر و بم که از تابیدن ابریشم حاصل آمده حکایت می‌کند... زمزمه سکوت داستان زیستن پر از شیدایی است... مردمان، درختان و جانوران... تمام این‌همه بی عشق میسر نمی‌شده است  در طول تاریخ این سرزمین... تلاش ما فقط ثبت است و گوش سپردن به آوای این تقلای زندگی... یادآوری داشته‌هامان، نه چند وچون هر یک از این بی‌شمار.... گذری همراه با سکوت ... تا شنیدن صدای تمام این رهگذران بر مدار توتستان و ابریشم... صدا محور ارتباط است از باریدن کرم‌ها چون باران تا قرقره نخ‌ریسی و ماسوره بافنده وطنین سرانگشت‌های قالی‌باف در تار و پود ابریشمین، تا برسد به ساز، که گویا سکوت قرن‌های توتستان را روایت خواهد کرد...

فروردین ۸۶ 

پ ن: نوشته بالا پیش طرح ساخته شده فیلم مستندی است به همین نام که از خرداد ۸۶  دراستان های خراسان شمالی و گلستان با همراهی برادرم مهران رحمانی برای تولید سیمای خراسان شمالی به تصویر کشیده شد. امروز که اینجا نشسته ام کاستی هاش پیش رویم است و آموخته های بسیارش برایم محفوظ ...پ

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:52 توسط نیک آهنگ |