159///////
امروز ،بوی گند زندگی رابا تمام سلول هایم استشمام می کنم. این حلقه دیگری است از زنجیری که بر دست و پا دارم. پوسیده و پلاسیده مثل همه آنچه که باید در خود مدفون کنم. آب بیاورم و جارو. این که برراه ریخته ، احترامی است که قی کرده ایم. باید به آب و جارو شستش.بوی تعفن را باید چگونه بشورم. راهش را می یابم. مهارتم در همین است. راه های جدید. مهارتی که از سر تجربه های ناگوار هر روزه به دست می آورم. دنیا را و موفقیت را با عدم احترام معنی کنی. این چیزی است که باید یاد می گرفتم. چیزهایی که به خود روا نبود روایت کاستی هامان بود. چه خوب بود اگر حرفش را نمی زدم. راز های سر به مهر ،کلمات بی آزاری که خطری از آن به هیچکس نمی رسد. نیت ها هر چه باشند،این کلمات هستند که خطرناک اند.برنده گی در تیغه شمشیر است،نه در دستی که ضربت میزند. ومن زخمی وخون آلودم.زهری که در کلمات بود ،مثل عسل، فریب شیرینش را نخوردم؛چسبندگی لزجش اسیرم کرد.مگس هایی که به آن چسبنده کشنده می چسبند را به یاد می آورم. وز وز مستاصل و خواهشگرشان را. وسوسه شیرین و کشنده. مهار خواستن ها را به یاد ندارم. شاید کسی مرا نگفت هرچه می خواهی بد باش تا بدی را به تو گزندی نباشد حماقتی از پس حماقتی.
20/9/84