باد که در تنش پیچید٬ برآشفت... دلش آب شد... بماند که از آب برآمده بود در طنازیِ آفتاب... به سپیدی٬ بال گسترده بود برآبی بیکران آسمان و نگاه کرده بود درمساحت رنگارنگ خاک... درهم شد و لولید... تراکم تابناکش درآمیخت با زلالی ژرف آسمان... تجسم سپیدی پاشیده برپهنای آبی بی امان... پود به پود٬ تار به تار... آن همه سادگی انبوه نمناکش٬ شد بی تابی مطلق... کش آمد و بی خود شد درهجوم بی قراری باد... رها شد... رها شد تا هرکجا که بغض اش ترکید زار بزند بر صورت پرچین خاک... اشک آرام کرده - تمام امتداد تاریخ زیستن- روزها و شب ها را... آبِ روی آتش... اما آتش که به کیمیا بسوزد٬ آب اثرش نمی کند...