تبليغاتX
نیک آهنگ -

159//////

غباری که از پس آن میشد شما را دید،نه مه بودکه لطفات باران را داشته باشد؛ونه خاکی بود که باد در آن پیچیده باشد.تصویری بود که چشم های ناتوان و علیل من از آنچه در کودکی های دور وشاد خویش دیده بود. این تاخیر را شما معنی کرده بودی. روزهای گذشته را به تنفری و تهدیدی تلخ و خطرناک،چون بچه های کلاس اول بخش میکردم. دیر رسیدن را با زبان شما بود که هجی می کردم.من عمری را در حبابی زندگی کردم. حبابی که از حلقه کودکی می آمدوکف صابون را بو می کشید.حبابم به اشاره ناخن شما ترکید.موج این انفجار خیسی سالیان دراز را خشک کرد . سرما رفت. انتظار جایش را گرفت.

صدای موسیقی خیز عجیبی داشت.من اولین بار بود که شعری را حفظ بودم.قصه آن پرواز را پر گشوده بودم. نیک آهنگ قلبم را نبرده بود. شجاعتم را گم نکرده بودم.قرآن هنوز در طاقچه بود.مادرم یک دور تسبیح را دعا کرده بود.روی ساق پا،جای شیطنت کودکی درد می کرد.سینما پر از سرخپوست های دلاور بود ومن هیچوقت یانکی نبودم.باد ها سوز نداشت.ساندویچ کالباس اوج لذت بود،بعد از شنا کردن، درداغی ظهر تابستان.اینها شیرینی کودکی بود. خاطرات خوش.از آنها که یادش به خیر.

هیچ کس حرفم را باور نخواهد کرد.هیچ کس تا به حال خاطره ای در آینده نداشته است.من خاطره ای در یک آینده دور دارم.وشیرینی اش را می چشم. دهانم از دانه،دانه های شیرین این قند تجربه دارد.

 

                                                                                                       ۱۹/۹/۸۴

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1384ساعت 11:27 توسط نیک آهنگ |