159///////////////////
چشمان منتظرش بر آستانه پیاده رو آرمیده بود
بر ضربان درد های از مغز گذشته
دستان خالی از نواله اش بر مدار آرزوی نوازشگری
پاندول واره
بی انقطاع
تجربه زمخت نیامدن را
-هجا به هجا-
تکرار موسیقی ماندن می کرد.
رهگذران بر تفاهم لغات
نشسته بر گوشها-که بر درها و دروازه ها-
دست هاشان
گره خورده در دستان ماندگان در چشمها
سواربرموجهای خونین
در راه بازگشت
شکم های سیری ناپذیرشان را از کبوتران نامه رسان انباشتند.
عشق ها
ترجمه های فارغ از متن
رنگ ها
تعبیرهای کذب
چشمها
اقیانوس خونین وکف آلود
تعبیر ها ناخواسته راه به طغیان نادانی میبرد
و او هنوز
باچشمان منتظرش بر آستانه پیاده رو
خواب را زنده گی میکرد.
25 بهمن 84