تبليغاتX
نیک آهنگ -
  1. 159///

لبش گشودوحکایتی تازه کرد،از سکه ای که قلب بود و از قلبی که از سکه افتاده بود.

تصورات آن کلام به تسبیح جملات خوش آهنگی رشته بودند که اگر می گسست،دانه دانه اش را باید از زلالی لجنزاران دورونزدیک می کاویدی.

....

مغزت منگ بود،از بوی لجنزار و شامه سگان را یافته بودی.،برای جستن عطر گلها؛گلستان پرپر شدهء پرزنبوری،که کندوهاشان را، سرکه ای ترش انبار کرده بودند.

....

انتظار چون سایه ای بود،که هر بار برپیاده رو نقش می بست ،تو نبودی.؛ومن را انتظار،عادتی طولانی بود. طولانی تر از  حسی که نمی دانستی به  چه تعبیرش کنی. تو را با آب آن عشق شسته بودند و حالا بر بند رختی در تلاطم بادی می رقصیدی.........

 

12/9/84

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1384ساعت 20:9 توسط نیک آهنگ |