159///////////
خیره در خود نگاه میکردم.
بی حضور سرد آینه
آشنایی بی رمقی بود در چشمهایم
تصویرم آبله داشت
وچروک هایی که از آن سوی توهم آمده بودند
چشم هایم درتب سوخت
صدای بال های پریان زیبای بهشتی
بازی لرزان پل چوبی رامهمان بود؛ناخوانده
حرکت در ساق هایم یخ زد
پیغام انجماد به مغزم رسید
تب از تصویرم گذشت...
شروع شیون ،
دهان باز نوزادی بود در نخستین آزمون پستان بی شیر مادر
خیره در خود مانده بودم
بی حضور محدود عینک
گمانم ، خطر صاعقه ای بود بیصدا
قدرتم، خاطره ای بود ازیک لبخند
بضاعتم،گمان قدرتم بود
پل فرو می ریخت
تصویرم مواج شد.
غم دوباره آمده بود.
۸۴/۹/۳۰