دوست عزیزی به مطلب "راهبندان" نظری داده بودند که خوشحالم کرد. صداقت مانی در نوشتن آن نظر ترغیبم کرد که در جواب آن این مطلب را بنویسم. انگیزه از وجود این وبلاگ نقد شدن بوده وهست و جواب به مانی عزیز نه از جهت برائت است که از روی ادب.لطفا اول نظر او را در "راهبندان" بخوانید. آدرس وبلاگ خود مانی هماینجا گذاشتم.
159
مانی عزیز،سلام
لطف شما شامل حال من شد.خشنودی پیامدش بود.گفته بودم که غرغروی یاوهگوو پرناله کلامش چیزی درخور شآن شما دوستان ندارد.بااین حال زحمت ما به رحمت شما در.
من که وبلاگ دارم- بالاخره صاحب چیزی شدیم – امیدوارم تحمل " چشیدن طعم داغ نقد" راهم داشته باشم وصد البته ورود شما شیرین بود تا داغ. اصلا انگیزه از وجود این صفحه تقد شدن بوده است. ومن عیدی خودم را گرفتم،از لطف شما ممنون. در طول این دوسه ماه که این صفحه دایر شده شما اولین نظر جدی وکتبی بودید وحالا انتظارم تا حدی بیثمر نبوده است.
گفته بودید که نمیدانید چه میگویم و مخاطبم کیست –عجیب نیست - .گفته بودید خودم از نوشتههایم کیف میبرم،دروغ نگفتهای و من هم مخفی نخواهم کرد که بارها بعد از نوشتن، آنها را میخوانم وشاید لذت هم برده باشم از یادآوری آن احساس که در آن لحظه جاری بوده است. گفته بودی – نگویم که حکم دادی- که شاید میخواهی سیمای یک نویسنده را داشته باشی و شاعرانه بگویی- خوب ایراد که ندارد.، دارد؟- و البته من نمیدانم که سیمای یک نویسنده چگونه است واصلا چنین سیمایی چه مزیتی خواهد داشت؟ در عین صداقت به در هم ریختن قواعد هم فکر نکرده بودم .یا به قول شما خیلی چیز های دیگر...
مانی عزیز، تصویرهایی از ذهنم میگذرد. احساساتی در لحظاتی بر من غالب میشوند که باعث ضربه زدن بر دکمههای صفحه کلید میشوند و جملاتی نوشته میشودکه اگر ساختن یک فیلم، به آسانی نوشتن این جملات بود، شاید آن تصاویر را میدیدیم. اما اینها تصویرهایی است برای خواندن. کاری که تجربهاش میکنم. البته با کمک ونقد شما...همه با هم...
از آن بحث اول شخص و دوم شخص و... بگذریم. صحبت بر سر این است که در این هجوم همگانی این چنین قضاوت نکنیم. حکم صادر نکنیم بی استماع فرجامخواهی...اگر من هم از منظر شما به آن نگاه کنم باید اتهام شما را هم همین بخوانم که گفتم. و البته شما شجاعت آن را دارید که بیان کنید و چه بسا کسا که ندارند... پس حکم شما را میپذیرم و البته فرصت فرجامخواهی را نیز برای خود محفوظ میدانم.
دنیای مجازی اینترنت از بس که سفرهاش رنگین است، همیشه داستان داماد عجول را یادم میآورد و همین عجله دقت را از خواننده سلب میکند.بعضی شبها که از سفردر این دنیا باز میگردم تا مدتها در ذهنم به طبقه بندی انواع مختلف دادهها که ذخیره ذهنم شده میگذرد که فراموش نکرده باشم و باز هم بسیاری چیزهای ارزشمند که گم میشوند و فراموش. که شاید آفت این محصول هم، این باشد.
اشاره شما به آن قسمت آخر هم شاید معلول همان عجله است که اول داشتهاید و خودتان کفتید و توضیح آن را از من نخواهید که زاید است و من هم در عنوان مطلب به آن اشاره کرده ام- راهبندان شیرینی که...-
قصد نوشتن چنین طولانی را نداشتم اما درد دل بالا گرفت. سر صبر نوشتم که با عجله نخوانید. باز هم منتظر شما خواهم بود...پیروز باشید.
29 اسفند84/85
1/ این مطلب نیمی در سال 84 ونیمی در سال 85 نوشته شد پس تبریک سال نو را به اینجا منتقل کردم. در پناه خانواده همیشه شاد باشید.
2/با اجازه شما این مطلب را در وبلاگم می گذارم چون بی هیچ قصدی تبدیل به یک درددل شد و حرفهایی که بیانش شاید درنمای کلی دوستانی که منت گذاشته وناله های من را میخوانند بی تاثیر نباشد.