تبليغاتX
نیک آهنگ - سه گانه و (بازگشت به آینده)

159/////////

سالهای بی مصرف پرگویی.با ذهن معیوب وزخمی وچشمانی که نظاره گر این انبوه ندانستن هاست.رنجور وزخمی چون سربازی که نفس زنان و نیم خیز ،باشمشیری که تا نیمه در خاک نشسته بر موج خیزان خون  چشم دوخته. نفسی که پرشتاب از پره های بینی اش چون اسبان جنگی تنوره می کشد.که او را سواری در یادنیست.اوخودش اسب جنگی خویش است. وحالا پای در رکاب خویش می گذارد. که جز جنگیدن کاری ندارد.

..........................

روزی که زندگی اش پشت آن پنجره،رو به شیروانی قدیمی آغاز شد.دو گربه سیاه ،سیاه سیاه .روی شیروانی قدیمی دنبال هم می رفتند. واو دلبسته آن رفتن شد.گردنش را چرخاند . رفتنشان را دید. او خزیدنشان در آن سوراخ را دید . منتظر برگشتنشان بود.  گربه ها قدم هایشان را با موسیقی ذهنش هماهنگ کرده بودند. حالا دیگرمدتها بود که موسیقی قطع شده بود. گردنش تاب برداشته بود. به ظاهر شدن هر سایه ای خودش را میکشید وچشمهایش را تیز می کرد. انتظار بی قواره اش کرده بود. کش آمده بود.تشنه بود. خوراکش ته مانده چای داغ مردی بود که هر روز در وقت استراحتش  پای پنجره می آمد.برگ هایش شل و آویزان شده بود.در روز ابری و تاریک ،از پس سایه هایی  مات و محو، که او ندید،  گربه ها پیدایشان شد. به دنبالشان یک دوجین بچه گربه سیاه وسفید. روی شیروانی یله شدند. فاتحه اش خوانده شده بود . انتظارش بیهوده بود. برگ هایش ریخت. پائیز در قلبش خزیده بود.

..............................

وقار نقره ای مهتاب هدیه ای بود از آسمانی شیک و سورمه ای رنگ. ابرها پری گونه امواج سفیدشان را به موسیقی ملایم باد سپرده بودند.ماه کانون شب بود .فاخرانه سفید. رقص زیبای ابر وماه سرمای خاکستری مرگ را  از لرزش مرعوب کننده اش دور می ساخت.آدمی مقهور امیدواری خویش است.

                                                    ...............................

 

۸۴/۹/۲۴

+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 3:22 توسط نیک آهنگ |