159
کاری عاجل..بی فوت وقت..برای دلی تنگ..
آرزوهای محال راکشتن..فاصله های بعید را گزیدن...
دروغهای راست را گفتن...
علاج این درد..بدست شیطان افتاده است.
...
مکانی برای انزوا در میان این جماعت خشمگین نا مهربان..
حکایتی در دل نه بر زبان..که زبان مشغله اش دشنام است............
...
روزهای تباهی را شماریدن!تقویم های کهنه وگذشته را دوباره مروریدن!
اینجاست که نوشتار به مغلطه می افتد...افعال جدید..بیربط و بی واسطه.
...
تمرین تنهائی جز با بی کسی میسر میشود..و این واقعه را باید به فال نیک گرفت..
زیراکامرانی حکایت روزهای نیامده است................
کسانت را جسته ای و نیافته ای..کسانی که دیدارشان جستن را می طلبد...
جهانی پر از دندان و دندانه..دانه...داشتن را باید کاشت..که گویا دارندگان همان برازندگانند...........
...
گویندگان کلام های عاریتی..نویسندگان جوهر های سفارشی را به مسابقه لغتهای عجیب فراخوانده اند..
جماعت خیالپرداز و بی خیال!!!
گروه بی چیزان..هر چه ندارند بکار برند.........باز هم بگذریم...................
20/7/84