شمایل سرد خیابان غمگنانه نمناک بود در طلوع باران... باد چون پندار خطای یک خیانت در گذر می پیچید در قامت سنگی پنجره هایی که حسودانه رازداری توامان دیوارها را تاب نداشتند... شکوهی هم اگر بود از زردی تابناک پائیز بود... لبخند باران بود به تقلای خیابان... چراغهای روشن خاطراتشان را به انعکاس باران خوردهای بر سیاهی آسفالت می پاشیدند...روزهای خوش رنگی نبوده این روزهای دریغ از عشق... دریغ از خنده... دریغ از رفاقت... روزهای مات تکرار تجربههای بیهوده...
گامهای معلق ... مات و گنگ و مبهوت... جز آزردن پیشانی سنگی پیادهرو هیچ نمیدانستند... زندگی داستانهای عامیانه خویش را در امتداد اینهمه چنار پیر گسترده بود... چتر بود که دلواپسی خداحافظی را خشک نگه داشت...
شدم اشك
چكيدم از گونههاي سرخ به طغيان سيلي
شدم كلمه
حكايتهاي ناگفتهي لبريز
شدم گريه
يادبود خندههاي فراموش شده
آنهمه شوق
آنهمه لبخند
تو تبريك روزها و لحظههاي شاد باش
گرماي آفتاب باش
نور ماه
ترنم گامهاي آمدن باش
تسلاي مويههاي رفتن
ترديد از اين سياهي وهمگون جدا نميشود
صبح باش
تقلاي خيابان باش
غوغاي رنگ باش
زمزمه برگ باش
در رقص باد.....