پژواک حنجره کاغذهای سپید
راه سنگلاخ گفتگو بود
درتاریخ شفاهی این تنهایی.
در زاد روز
توهم یک احساس مجانی
تخدیر عشق
لکنت ایستادن را
به روایت بقال در سکوت کوچه ریخت
گامهای تنهایی
بیانتها
بی ترتیب
بر تمام هیکل پیاده روجا ری بود
و
سکوت بود که ماند
بی التهاب
بی حرکت.
به تنگنای تفاهم یک بهانه مشترک
تصویر تجربههای عاشقانه
ـــ با زمزمه مرثیهاي ناهمگون ـــ
کنجکاوی بازیـگوش رهایی بود.
بی سرانجام
بی معنی.
خشونت تقدیر،
ساعت بی عقربه ای بود
که پیام اتحاد کارد را با تن پنیر
ـــ لطیفههای بی مقدار ـــ
شمایل سفره سنگی خیابان را ترک میکرد.
بزنگاه هولناکی است
بی رنگ
بی روح
بی رحم...
درشروع آفتاب
موج پریشان مشکی موهایش
آبی آسمان را نواخت.
سودای حضور رویای یک خیابان را
ازصورتش،
نشسته بود.
پری صورتی بازیگوش!
فرود را لغزید
وذرات صورتی رنگ دنبالهاش
صورت آسمان را خراشید.
از تجاوز سیمانی ساختمانها گذشت
ازپنجره های روشن
واز درهای بسته .
جیغ خیابان
انعکاس قیر اندود رنگهای خونین یک پرده تبلیغاتی بود
- که پری صورتی بازیگوش –
ایستاده بر آن
ناظر جنبش انسانهابود.
قطرههای ابر
از نرمی پاک انگشتانش
فرود را دوباره کرد….
۱۵۹/////////////////////
سپیده ، به غروب وصل شده بود. رویاهای روزمره، کابوسهای شبانه شدند. صدا، بر حصار جنبش روشنی ایستاد.سکوت زمین ، زمان را گرفت. عقربههای زندگی را تردید رفتن، باردار کرد. حرف خشک شد. زهر تنهایی اثر میکرد. رویا محو میشد.معصومیت ذاتی متولد شدن را فراموش کرد.غرور پارس کرد. باد، باران را برد. گناه، پیمان محکم فراموشی را یادآوری کرد. تابلوی نقاشی، مستحق تکفیر بود. رنگها ریختند. سپیدی، رنگ پاک خود را گم کرد.پرتقال چروکیده،آبروی میزبان را به باد داد. او منکر ایمان عشق بود. جنون، مزه شکلاتی این کیک پر خامه بود.
--- : لبهایت را پاک نکن....پاک نکن... مزه شیرین این بوسه رویای بینهایتی است. خندان میشوی در رویای من…. این ابتکار تازهای خواهد بود... تا به حال هرچه بود ضجههای من بود. خنده تو تازه است. پاک نکن... خندهات را، از خاطرهام پاک نکن . پاک نکن....
پیراهن عشق ما روی بندرخت کدام خانه میتپید.؟ نشانی مرموز ناپدیدی لبخندت را، روی کدام تقویم کهنه یادداشت کرده بودم؟ چه بی امان رفتی؟ چه یکباره تنهاماندم... خطر خیانت من بود یا هوای تنفس تومسموم شده بود...تکمیل ناکامی، رنگ معمای فیلمهای سیاه وسفید را میمانست....این بود...این شد... این افعال منفعل بی اختیار... این هوای بی تو ماندن ... این خامهها که بر لبهای خاطرهمان زرد شده... بیمارمیشوی ... پاکش کن... پاکش کن...بیمار میشوی.....
تیزی این کارد را بر جان این سیب، تعصب آرمانی یا جاه طلبی اساطیری،... جویدن معنی روشنفکری سرقتی بود که عشق ما فریبش را خورد...صندلی رویاهایم، صدای بدی دارد.آرامشم جیرجیر میکند. طرح قامت یک دیو روی فکرم فریاد میزند.نکتهها مخلوطی سیاه وسفید از نقشهایی بود که بازی کردیم. و این شوق کودکانه،این زندانی دلتنگ، همین که شیرینی شادمانیام را چندبرابر میکند....
تودر تماس این شوق با من همدست بودی...دادگاه تو است یا من... اعتراف کداممان دیگری را بر دار کرد . تو را ...محال بود که کمال این شوق را فراموش کنی...جنازه خونین این رویا رادرآغوش میکشم...خون، پرواز واژههای زندگی بود که باریدن را فراموش کرد... فراموش کردن.... چه هنری....چه لیاقتی...
زندگی به کوتاهی یک جوک بود... در مسیر عبور یک جمله..چند حرف ...چند نقطه....
5 اردیبهشت 85