هوالمستعان
پشت پنجره تنهایی اش،قاب تصویر،آهن و آجربودکه از زمین روییده بود.وجا به جا شیروانی های قدیمی که در محله او هنوز کم نبودند. خانه های کودکی او.همسایه هایی که بیشترشان مرده بودند وبچه هایشان که حالا غریبه بودندو حتی سلامی هم بین شان نبود.دو گربه سیاه،سیاه سیاه،از وسط شیروانی روبرو میگذشتند.به نرمی وخرامان.دومی شاید جلویش را نگاه هم نمی کرد.فقط به دنبال اولی می رفت.واین احساس بد او را تشدید میکرد.از اولش هم همیشه با این حس هایی که یکهو بر سرش هوار میشدند،کنار نمی آمد. تعهدی که بعضی چیزها وبعضی کس ها با خودشان وارد زندگیش می کردند.وپایانی هم بر آنها متصور نبود.قصه اش ،قصه آن چشمها بود.اما اصلا نمی خواست وارد این قصه تکراری،چشم یار و دل زار شود.اصلا از وقتی این چشمها آمده بودند ،دلش زار نبود که هیچ،سرخوشی عجیبی هم داشت.این از آن چشمهایی بود که میشد در آن غرق شد وهیچ دست وپا هم نزد.واین هم از همان حرفهای تکراری بود که خنده اش گرفت.اما آنچه تکراری نبود خود چشمها بود واین حس جدید.
باچشمها وارد رویایش شد .اما رویایش هم تکراری بود .آن را دریک کتاب خوانده بود.در سالن تاریک سینما، در ردیف جلوامواج موهایی نشسته بودکه نور های نقره ای رامنعکس میکرد،واو که مسحور این انعکاس بود نه تصاویر.میشد خودش را به جلو خم کند لبش را بر دسته موی آویزان و رها بگذارد و از هیچکس نترسد.نمیخواست پای ترس به رویایش باز شود.مست حضوری میشدکه رویایش شیرین ودر خیال این قدر نزدیک بود. واین نزدیکی واین رویا را کلمات توضیح نمی دهند.تجربه های منفرد را با کلمات پیش ساخته نمیشود گفت یا نوشت.کلمات جدیدی باید که اختراع بشوند.
بدون اینکه از پنجره چشم بردارد،صدای پخش صوت راکم کرد.میترسید اگر چشم بگرداند،دیگر رویایش را نبیند.به این زبونیش هم پوزخندی حواله کرد.در جواب ،لبهای رویایش لبخند شیرینی را به نمایش گذاشت. ردیف دندانهای سفید و آن چالهای معروف گونه های جوان.حالش از این توصیف های تکراری به هم میخورد.ناگهان پای هزاران لبخندستاره های موبور سینمایی به رویایش باز شد. هر تصویر در تصویر بعدی فید میشد.با خودش فکر کرد جز این صورت هیچ تجسم دیگری از رویایش نداشت .وذهنش هم نمی ساخت. به چیزی در ماورای آن فراز وفرود های اندام زنانه فکر میکرد ومی خواست.هم زبانی،هم فکری وهم دلی.نه همسری ونه هم تنی.به کلمه ای که اختراع کرده بود،خندید.چشمهایش خیره در چشم های رویا،در امتداد ساختمان بلند روبرویش ،از بالا به پایین به حرکت در آمد.هر چه پایین تر می آمد ،سرعتش بیشتر میشد.شاید میخواست ببیند اگر آنرا با مخ به زمین بکوبد از سرش خارج خواهد شد؟. در نزدیکی زمین توقف کرد .هنوز همان لبخند ،برهمان لبها بود.شاد ، براین شیطنت خبیث، لعنتی فرستاد.چشمهایش را بست.
اگر پنجاه سال پیش از این زندگی کرده بود،یعنی در دهه 30- 40.حتما آدم مهمی میشد.یکهو خنده پر صدایی کرد.حالا اگر مهم نبود،لااقل آدم می بود،بد نبود.شاید وارد جریانات سیاسی می شد.مبارزان ومتفکرانی که میشناخت همه از همان نسل بودند.این سالهاروی اسم خاصی نمیشد مکث کرد.آن سالها بازار داغ ایدئولوژیهای رنگارنگ وچهره های معروف بود،وحالا خیلی از آنها آزموده وحتی دورریخته شده بودند.
حبه قندرا به داغی چای سپرد.ساعت انتهای سالن باگردی احمقانه اش تمام شدن وقت استراحت راخبر میداد.
بایدپشت میزکارش بازمیگشت.
27/8/84
159///////
امروز ،بوی گند زندگی رابا تمام سلول هایم استشمام می کنم. این حلقه دیگری است از زنجیری که بر دست و پا دارم. پوسیده و پلاسیده مثل همه آنچه که باید در خود مدفون کنم. آب بیاورم و جارو. این که برراه ریخته ، احترامی است که قی کرده ایم. باید به آب و جارو شستش.بوی تعفن را باید چگونه بشورم. راهش را می یابم. مهارتم در همین است. راه های جدید. مهارتی که از سر تجربه های ناگوار هر روزه به دست می آورم. دنیا را و موفقیت را با عدم احترام معنی کنی. این چیزی است که باید یاد می گرفتم. چیزهایی که به خود روا نبود روایت کاستی هامان بود. چه خوب بود اگر حرفش را نمی زدم. راز های سر به مهر ،کلمات بی آزاری که خطری از آن به هیچکس نمی رسد. نیت ها هر چه باشند،این کلمات هستند که خطرناک اند.برنده گی در تیغه شمشیر است،نه در دستی که ضربت میزند. ومن زخمی وخون آلودم.زهری که در کلمات بود ،مثل عسل، فریب شیرینش را نخوردم؛چسبندگی لزجش اسیرم کرد.مگس هایی که به آن چسبنده کشنده می چسبند را به یاد می آورم. وز وز مستاصل و خواهشگرشان را. وسوسه شیرین و کشنده. مهار خواستن ها را به یاد ندارم. شاید کسی مرا نگفت هرچه می خواهی بد باش تا بدی را به تو گزندی نباشد حماقتی از پس حماقتی.
20/9/84
159//////
غباری که از پس آن میشد شما را دید،نه مه بودکه لطفات باران را داشته باشد؛ونه خاکی بود که باد در آن پیچیده باشد.تصویری بود که چشم های ناتوان و علیل من از آنچه در کودکی های دور وشاد خویش دیده بود. این تاخیر را شما معنی کرده بودی. روزهای گذشته را به تنفری و تهدیدی تلخ و خطرناک،چون بچه های کلاس اول بخش میکردم. دیر رسیدن را با زبان شما بود که هجی می کردم.من عمری را در حبابی زندگی کردم. حبابی که از حلقه کودکی می آمدوکف صابون را بو می کشید.حبابم به اشاره ناخن شما ترکید.موج این انفجار خیسی سالیان دراز را خشک کرد . سرما رفت. انتظار جایش را گرفت.
صدای موسیقی خیز عجیبی داشت.من اولین بار بود که شعری را حفظ بودم.قصه آن پرواز را پر گشوده بودم. نیک آهنگ قلبم را نبرده بود. شجاعتم را گم نکرده بودم.قرآن هنوز در طاقچه بود.مادرم یک دور تسبیح را دعا کرده بود.روی ساق پا،جای شیطنت کودکی درد می کرد.سینما پر از سرخپوست های دلاور بود ومن هیچوقت یانکی نبودم.باد ها سوز نداشت.ساندویچ کالباس اوج لذت بود،بعد از شنا کردن، درداغی ظهر تابستان.اینها شیرینی کودکی بود. خاطرات خوش.از آنها که یادش به خیر.
هیچ کس حرفم را باور نخواهد کرد.هیچ کس تا به حال خاطره ای در آینده نداشته است.من خاطره ای در یک آینده دور دارم.وشیرینی اش را می چشم. دهانم از دانه،دانه های شیرین این قند تجربه دارد.
۱۹/۹/۸۴
159/////
لحظات صبروانتظارمونس همیشگی تیک تاک عقربه های ساعت بودند. تیک تاک، تیک تاک، تیک...
چقدر تاب می آوریم.گوشهایمان را از موم و پنبه انباشته کنیم.صدای تیک تاک ساعت بر هم زننده ویادآور است،پس تدبیری کنیم،تا نشنویم.شاید از یاد ببریم انتظاری که دلتنگ کننده است.فراموشی نعمتی است. از این نعمت ،نصیب ما کدام است. زمان را وتیک تاک ساعتش را فراموش خواهیم کرد؟ تیک تاک.تیک تاک. تیک تاک.تیک....
رویا ،احساس،دلتنگی وشور نهفته ای که تمام سهم مابود از آنچه به سوتفاهم زندگی نامش نهاده بودیم.وانتظار میراثی بود که حفظش کرده بودیم.وبه این شکیبایی چونان خو کرده بودیم که حالا چون آب ونان و عشق ضرورت زندگی بود.که زندگی انبوه ضرورت هاو ضررهاوزبونی هاست.تیک تاک. تیک تاک. تیک تاک. تیک تاک . تیک.....
باید که توشه ای مهیا کنیم .باید که نقشه ای بیابیم. باید که از همراهی همسفران چشم بپوشیم. عزم خاک آلود وبوی نا گرفته را جزم کنیم. من راه حلی برای این صدای کشنده ساعت یافته ام. چاره اش را جادوگری که از کتاب "صد سال تنهایی" آمده بود،گفت. باید ساعت های شماته ای را با ساعت های شنی عوض کنیم. هرچه باشد از صدای تیک تاک آن خلاص می شویم.شایدفراموش کنیم که آنرا برگردانیم .گفته بودم که فراموشی نعمتی است . تیک تاک. تیک تاک. تیک...
امروز چهار شنبه از ماه سرد و زرد پاییزی است .فردا را هم منتظر خواهم بود،تاسفیدی پاک زمستان و تا سبزی جوشان بهاروخشونت داغ تابستان.تقویم کهنه را نو و باتری های ساعت کوارتز را عوض خواهم کرد. وشاید خلاء انتظار را همان خشونت تابستان عقب براند. تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک تیک تاک...
چهار شنبه، 2005/12/7 //16/9/84