159//// برای حسام.
فرمانی که طهارت این احساس را نشانه گرفته بود،از قلبی بودکه دنیایی پاک را می خواست.،واز واژه ای شروع شده بود که تعلق را نمی شناخت.کلامی که لق لق هر دهانی بود و گاه چونان بویناک که انگار تعفن سالها بی قیدی را پشت سرش داشت.آزمون این واژه را بارها به خطا برده بودند.که هر که را تا بدین زمان وقفه ای در کلام بود،بدان آویخته بود.عوامانه بر زبان جاری بود و این جریان را انتها،همه آن چیزهایی بود که بودنشان آرزوهای محال بود.راز هایمان را در خلوت پستوهای بی نشانی وکوچه های تنگ تنهایی به کسانی گفته بودیم که تنها دارندگی برازنده شان اعتماد کور ما بود.و باز جستجویی وباز اعتمادی...
آزادی را،وعشق را؛ نجویده بلعیده بودیم وهنوز چشم های گرسنه مان می جست هر آنچه بلاهت دیرینمان را در زرورقی پنهان بنماید. واین پنهان کاری را در خود خصلتی می یافتیم موروثی. باز همان را در زرورقی زیباتر می پیچیدیم ونامش را می گذاشتیم : حجب وحیا؛
زردی خزان وسبزی بهار را در دمی فروبرده بودیم،وحالا سرخی تموز بود و پاکی زمستان که ابرهای باز دم مان را می ساخت. همه زیبایی ها را زشتی ها ملاک است. گناه ما هزلی است که خود را بر غم هامان هم پیوند داده. بوئیدن عطری که شعر را از سوختن گلها قطره به قطره می چکد.زمادی که زخمهامان را از کرم- های فساد وتباهی ،تهی می کند؛دم مسیحایی است که فصل ها را فرو نخورده باشد.
مرگ را نهراسیدن؛فضیلت است؟ قصاوت است؟ذکاوت است؟جهالت است؟شجاعت است؟....
اما گمان من رضایت است،درپناه رهایی. رهایی اما، شروع آزادی.هست؟نیست؟
مجال بر پایی سخن،مکاشفه جزئیات،تلنگر طلایی لحظه هایی است که با هر آن که بخواهی تن در ندهد. نطفه این گفتگو درنهادی بسته خواهد شد که از فرو خوردنهامان گذشته باشد.کلام را بر تخته نگفتن ها گردن می- زنیم. قصاوت ما تنگدلی هاوتنگ نظری هااست.وشجاعتمان ،بلاهت در قربانی کردن خویشتن ودیگران...
وغرور! آنی است که نشانش نیست،وهمانی است که ،دیگران را،تاب اش نیست.تتمه ای از همه آنچه که از دست رفت.حسرت خواران را لعنت باد؛ بیش باد. بیشتر ...
13/9/84
لبش گشودوحکایتی تازه کرد،از سکه ای که قلب بود و از قلبی که از سکه افتاده بود.
تصورات آن کلام به تسبیح جملات خوش آهنگی رشته بودند که اگر می گسست،دانه دانه اش را باید از زلالی لجنزاران دورونزدیک می کاویدی.
....
مغزت منگ بود،از بوی لجنزار و شامه سگان را یافته بودی.،برای جستن عطر گلها؛گلستان پرپر شدهء پرزنبوری،که کندوهاشان را، سرکه ای ترش انبار کرده بودند.
....
انتظار چون سایه ای بود،که هر بار برپیاده رو نقش می بست ،تو نبودی.؛ومن را انتظار،عادتی طولانی بود. طولانی تر از حسی که نمی دانستی به چه تعبیرش کنی. تو را با آب آن عشق شسته بودند و حالا بر بند رختی در تلاطم بادی می رقصیدی.........
12/9/84
159/
داغی این گناه شیرین راسوختن..تجربه ای مکرر است..تکرارجزوی از زندگی نیست.
همه زندگی است...
صبح های برخواستن..شبهای خوابیدن...و باز برخواستن و باز خوابیدن............
هم بسترمشکوک بی زبان..ازپیوند گفتن را شروع کرده است.و این غریبه ترین گویش آشنای من است....
گمان خطا..به رنگ قرمز خون باطل شدنی بود..اگر که آن گمان خطا می بود....بودن این بود باعث سرگردانی من در زمان شده است..
خاطرات پر مخاطره جایی برای خیال های خوش نمی گذارد..که خوش خیالی خود خاطره ای پر خطر است.
عزم نوشتن بانالیدن من عجین شده اسث..واین ناله ها..نوشتن را زشت و ناجور می کند..
این قصه سردراز دارد.
گرم بیتوته در بستری پرگناه بودن..خورشید را هم سرد میکند.
پس یخ ما کی باز می شود..............
20/7/84
159
کاری عاجل..بی فوت وقت..برای دلی تنگ..
آرزوهای محال راکشتن..فاصله های بعید را گزیدن...
دروغهای راست را گفتن...
علاج این درد..بدست شیطان افتاده است.
...
مکانی برای انزوا در میان این جماعت خشمگین نا مهربان..
حکایتی در دل نه بر زبان..که زبان مشغله اش دشنام است............
...
روزهای تباهی را شماریدن!تقویم های کهنه وگذشته را دوباره مروریدن!
اینجاست که نوشتار به مغلطه می افتد...افعال جدید..بیربط و بی واسطه.
...
تمرین تنهائی جز با بی کسی میسر میشود..و این واقعه را باید به فال نیک گرفت..
زیراکامرانی حکایت روزهای نیامده است................
کسانت را جسته ای و نیافته ای..کسانی که دیدارشان جستن را می طلبد...
جهانی پر از دندان و دندانه..دانه...داشتن را باید کاشت..که گویا دارندگان همان برازندگانند...........
...
گویندگان کلام های عاریتی..نویسندگان جوهر های سفارشی را به مسابقه لغتهای عجیب فراخوانده اند..
جماعت خیالپرداز و بی خیال!!!
گروه بی چیزان..هر چه ندارند بکار برند.........باز هم بگذریم...................
20/7/84