از این پنج حرف حقیر که آتش در دستانم و ... بغض آمده تا پشت این آخرین پنجره باز تا آستانه لبخند... گیرم که باز نقطه گذاشته باشم سرخط تا شکسته باشد این سکوت که ... ... آخ... ...
گیرم که از عطر گون پرکشیده باشم به سودای یک شبان خسته از بی رحمی آسمان که حالا. امروز. به شوق طلوع برف. زبان گشوده و آثار تلخ چشم دوختن به غروب آفتاب را هنوز در چهره امانت دارد...برف بر شانه های تو می نشیند و این روز ها به آینه که نگاه می کنم ... چهره ام در خاطرم نیست...
ما کنایه ای از دریا بودیم
ما کنایه ای از مه بودیم
ما کنایه ای از این بهار نارنج ها بودیم
که حتی در شب هم
عزیز ودلنشین بودند
پس ما تسلیم آن اندک سکه شدیم
که برای تکه ای نان زنده بودیم.*
چه فرق می کند اگر امروز بازگشته باشم، دوباره، به همان پیاده روهای تکراری که سفر دیریا زود لحظات یک بهار غمزده را میراث برده اند از خاطرات فراموشی ناممکن...
چه فرق می کند اگر چشم دوخته باشم به این اضلاع فرو رفته درهم و بی قید سنگفرش هایی که ستون ایستاده درختان از دیروزها تا امروز را در تلخی آهک و سیمان غرق کرده اند و جوی پر لجن متعفن را از سیلاب دروغین یک بارش داغ به تنهایی دیوارهای مخدوش از پاره های کاغذ و آگهی ترحیم پیوند زده اند و سنگریزه های وارفته از آجرهای خسته از ماندگاری این همه حصار و پناه نا امن را به تجمع گذران گام های بی اعتبار و نا مطمئن هدیه داده باشند.
چه فرق می کند که تن داده باشم به کلمات هرزه جاری در مکالمات بی هدف که از یاد برده اند رنگ قرمز وسبز آمیخته با شادی های تند وتیز یک پلک زدن بی اختیاررا و بعد، پاک باختن سالیان دراز چشم برنداشتن ازمنظره های پر بار وبر دوردست های بلند بالای کوهستانی که رنگ باخته اند به فرجام دودزده خاطرات تابستان سال های تن سپردن به رودخانه های درخشان و پاک از زباله های بی پایان این روزها...
چه فرق می کند که چشم بسته باشم به تجاوز آغوش های خواب آلوده صبحگاهی و تلاطم دروغین بدن های خسته و وارفته بر بستر عرق کرده تابستان و دلهره های پیش آمده تا سفره زنگار بسته از تکرار گرسنگی های مداوم و صورت خون آلود که سیلی سرخ نگهدارنده اش تیغ دارد و بهت چشمان اشک از کف داده را به لبخندی بغض آلود تاخت می زند...
چه فرق می کند چشم هایم تاب نیاورده باشند فرود خون آلود خورشید عصر را و تصور یک عقربه گیر کرده در انحنای برخورد لحظات پایان روز را به تلنگر دشنام و دشنه های آخته بر شادمانی کودکانه و تب دار ظهر های بی خوابی روزهای از کف رفته در غرور بی جای گلایه های تا بی نهایت این بهار غمزده و حلول بی تاب و عرق کرده تابستانی سرگردان در خلاء همکلامی های نا متعارف را...
چه فرق می کند که شعر گریخته باشد از کاغذهای بی گناه و سپید و دشنام آمده باشد تا ارتقاء دست خط های بی بند وبار سرانگشتان لرزان از بیداد مقدر شده در وداع با تمام مهربانی ناگزیر و اجباری چشمهایی که سایه های تنیده در خاک و آهن را باور نکرده بودند و مدیون و مضطرب از انحنای کوچه ها گریختند...
چه فرق می کند که برگ های سبز بهاری، تعهد سایه سار تابستان را بر شانه های خاک آلوده و خسته دریغ کرده باشند و تا هرم آتشین پاییز تاب نیاورده باشند و تن پوش روزهای سرد زمستانی بودن را چون حکایت افسانه هایی که ایمان دروغین راویان خود را حراج می کنند، نادیده بگیرند...
چه فرق می کند اگر عهدی بسته باشم و باز با یاد زخم های سیاه برجامانده از سکوت که سر باز می کنند بی اختیار و خون آبه از خاطر آزرده شان راه باز می کند به دیدرس زبان های نجواگر گوش های چسبیده بر دیوار، شکسته باشم در این روزهای شکستن های مکرر و بی آتیه نقش بر آب...
* احمد رضا احمدی- مجموعه شعر عزیز من
پ ن: نقش به نقش خاطره می شود خیال و خاطرم آزرده است از مخاطره این روزهای آرزوهای از دست و دیده گریزان... این بهار غم انگیز که به تابستان وصل می شود و من سوخته ام از هرم داغ دریغ... مگر این ساعت های لخته شده بر این نفس نفس زدن های بی تاب چند چاره به چیرگی های روزبخیه کرده که تاب بیاورد و دم نزند، ... بزند... بهار داغ و یائسه از هراس بی بارو بر باغ خبرکه نداشته باشد دریغ را کم نخواهد کرد...اشک باشد برای فاتحه آخر کار... در این ثانیه های خفقان و بغض باید که با حماقت خندید...
بهار، لبخند کمرنگ روزهایش را با غروب تقسیم میکرد. این آخرین روزهای گمشده در یادبود شکوفههای گیلاس، عطش بلوغ را تجربه میکنند. ساعت دیواری آبستن شده است. ثانیههای باردار کند راه میروند... نشستهام... عرق ریز و بی حوصله... حجم درخت تا آخرین بقایای خورشید را بدرقه کند، در سیاهی مهاجم آسمان غرق میشود... نشستهام... در انتظار داغ و کشدار یک زایش... لیوان آب، لبریز میشود از خورشید. روز در تلاش برای ماندگار شدن، دست بر انحنای - حالا تابناک شدهء- لیوان میساید. سایههای تبدار چشم دوختهاند به کشف رازهای پنهان پشت دیوارهای بلند... پنجره را بستهام. باد، بیتاب، خود را به شیشههایی که خاطره باران را حفظ کردهاند، میکوبد... شاید بیخبری این روزها گناه این پنجره بسته باشد... پس دستهای من تبرئه میشوند. شاید باد نشانی تو را فراموش کرده است. دستهایم را میگشایم. شاید ساعت آغوش تو، تکرار شود...
دلم تنگ می شود برای روزهایی که چهار زانو نشسته باشی پشت آن چرخ خیاطی و دستها که در کار چرخاندن دستگیره کوچک چوبی اند و من سرم را فروکرده باشم از بینابین دستها و زانوها و بوی تنت که بوی توست فقط وفقط و پر کرده باشد تمام فضای یاد خانه را و سر بگذارم روی سینه ات و گل های درشت قرمز رنگ پیراهنت چشم هایم را برق بیندازند و تو با اخم نگاهم کنی و من سرم را بیشتر فرو ببرم در این عطر از یاد نبردنی و دست هایت از کار بمانند و خنده بیاید پشت لبهای جوانی ات و من کاش مانده بودم در همان آغوش گرم و پذیرای مهربان... کاش مانده بودیم زیر همان سقف چوبی و دیوارهای کاهگلی مانده از غرور پدر بزرگ، تن نداده بودند به این هجوم سیمان و آهن...
دلم تنگ می شود برای اتاق رو به حیاط، که پنجره بزرگ چوبی اش تمام مهربانی خورشید را به سفره مان می آورد و طاقچه اش پر بود از گلدان های شمعدانی از همه رنگ و تو ایستاده باشی در قاب پنجره با آن آبپاش قرمز... و شمعدانی ها بهار را زودتر آورده باشند به خانه ای که شاد بودیم و از گیر ودار زمستان رسته بودیم به بازی و بهار مستی کودکی های پر برف...
دلم تنگ می شود برای گربه ها که می زائیدند توی صنوق خانه ، پشت ردیف رختخواب های چیده شده تا سقف و پر می شد تمام خانه از نجوای شان و تو با تمام مهربانی ات عاصی می شدی از این میهمان های ناخوانده و ما که بازیچه می یافتیم از این تسلسل زایش های خانه ای که حالا دلم تنگ می شود برای سنگفرش های خوش رنگ و پر خاطره اش...
دلم تنگ می شود برای سپیدار بلند ایستاده در حیاط که پر بود از لانه کلاغ ها و تو که شاید تنها کسی بودی که صدای کلاغ ها را دوست داشتی و بعد از نهار که فرش می انداختی روی ایوان و آب می پاشیدی روی سنگ فرش رنگی حیاط و خانه پر می شد از بوی بهار و می نشستی روی فرش و چه جوان بودی و من خودم را می رساندم تا دامنت و دست می بردم میان گلهای درشت قرمز دامنت و تو الدوز و کلاغ ها را می خواندی و من چشم به راه کلاغ ها می ماندم تا صابون کنار پاشویه را کی بدزدند و من با لنگه کفشی به فریاد تمام شیطنت کودکی ها را خرج شان کنم...
حالا دلتنگم برای فردای " نیکان" ... دلتنگ که بشود برای دیروزهای کودکی، چه یادگار برده از این چهار دیوار تنگ استیجاری و یک پنجره که باز می شود به سرمای دیوار روبرو...
- : و ... اینک انسان...

همه چیزی راز است-
سایهء سنگ
چنگال پرنده
قرقره نخ
صندلی
شعر.
ایستاده ام روی تلاقی آسمان با زمین... جایی که کوه درآمیخته با ابر، به عشق... روی فرش سپید زمستان، رنگ ذات زندگی... دنیا قاب شده در این چشمی کوچک سیاه وسفید... ریل چیده اند تا پیچ یخزده رودخانه... می نشینم روی صندلی سرد …آفتاب ایستاده راست میان این سپیدی سرشارتا اقیانوس آبی آسمان... درخشش بی نهایت دور از دید...می چرخم تا قاب دلخواه کارگردان... گوشه ای ازحد سنگچین باغ، تکه ای از آسمان،چند شاخهء درخت، بازیگر مثلا عاشق... عشق که بازی نیست ...در این غوغای برف وآبی آسمان - باید برود به جایی که معشوق بر برف ها منتظر نشسته است - چه به تکلف راه می رود... فرو رفته ام در این چشمی کوچک که دنیا قاب شده در آن... -: دوربین؟ ... -: رفت ... -: صدا؟ ... -: رفت ... -: حرکت ... تو ایستاده ای در قاب من... چشم دوخته ام به انعکاس خورشید گونه ات... قدم بر برف که میگذاری صدا ست که ریتم تپیدن آمدنهایت را یادآوری میکند... و من هزار قاب بستهام هزار داستان آمدنت را... می لغزم به سویت... دانههای برف آینه شده اند در انعکاس گامها روی سکوت خاک... حکم به توقف میدهند... - چه بی اشتیاق راه میرود این عاشق مفلوک- ... دستهای همراه روزهای کار، برمیگردانندم به منظر شروع ... من غرق شدهام در آوای گامهای تو در قابم... دور میشویم... دستهایت را سایبان میکنی بر چشمها... نقش خورشید پاک میشود از چهرهات... من برای خورشید نگران میشوم... ساعت غروب را حفظ کردهام...
تو چترت را در قطار
فراموش کردی.
پس، به من فکر میکردی؟
گیسویت خیس بود.
شانهاش کردم
و شانه را
زیر شعر جای دادم.
٪شعرها از یانیس ریتسوس.
آفتاب داغ تموز، همان گرماي مهربان زمستان است.
... گيرم كه بسوزاند،
اين مادر مهر...
هوالمعز
زمزمه سکوت
گذار خیال به گذر ابریشم در زادگاهمان... حضور مادرانه این هنر- حرفه به پاس مهرمادر و شکوه عشق...
سیاهی شب است و ماه در کشاکش امواج ابر، برگ و باد به ایستادگی درخت قاب میشود در تلنگر یک صفحه اندود از شب... ثابت بماند تا صبح آغاز شود... با هیبت شاداب و سبز یک شاخه جوان، در درخشش روز.. دستی وارد قاب میشود... جوان... شاخه را بچیند... وصل شود به افتادن شاخه جوان... و باز شاخهای وباز شاخهای، از پس هم... وصل شود به دستها که در کار بستن شاخههااند ... سبز وجوان... وصل شود به بر دوش کشیدن شاخهها... وصل شود به گذشتن دخترک و شاخهها از سبزی توتستان ... بگذرد از انعکاسش در آب... – و توتستان که هر ساله سبز شده و طراوت را جاودانه کرده در زندگی این سامان - و بگذرد تا دیوار کوتاه باغ ... وصل شود به پیرزن پای گهواره که برگها را چون معاش کودکانش برساند به دهان همیشه باز کرمهای ابریشم... این شروع تغزل ابریشم است در تخیل این حقیر... توتستانها که همیشه حاضر بودهاند در مساحت مهربان زندگی روستایی این سرزمین... همه ساله سبز شدهاند وبه شهد میوههاشان، کام تلاشگران خاک و آب را شیرین کردهاند و به سبزیشان شاد کردهاند و رنگ بخشیدهاند زندگی را و تمثال عشقاند گویا در داستان ابریشم... حُضار ناظر و خاموش... کرمها که پیرزن روستایی مادرانه میپروراندشان به مهر، میخورند و میجوند و با این تکاپوی مداومشان چون باران میبارند – تعبیر پیرزنی بود در روستایی درمانه وسملقان که 40سال به این هنر- حرفه مشغول بود، صدای جویدن برگها را که کم از رحمت باران ندارد - پوست میاندازند و بزرگ میشوند ودرآرزوی پرواز خود را در قید تارو تنیدنِ پیله، محصورِ سپیدی میکنند... پیلههای سپید تن بسپرند به پاکی آب... پیرزنِ ترکمن در بطن ساده ترکمن صحرا به پاتیل کوچک مسی آتش برساند و گرمای آن با بخار مدام، قفس پیله را بشکافد... شاید که سودای پرواز کرمهای ابریشم به هرم آتش و بخار آب ناکام مانده باشد، اما سماع پرنشاطِ طرح و نقش و رنگ بال بشود برای تصویر پرواز هزاران سال زیستن این ساکنان پرمهر سرزمینِ مادری ما...پیرزن سررشته این زلف را به ترنم قرقره بسپارد و بچرخاند چرخ نخ ریسی را و ابریشم را از گلولهای که در هم تنیده به تسلسل رشتهها پیوند بزند... همچنان که خورشید و ماه سالیان دراز نظاره کردهاند این تلاش را، نخهای تابیده به همت چرخها کلاف میشوند و از رنگهای طبیعت رنگین میشوند در این هنگامه پر از عشق تا در ماشینهای مانده از سالیان دور به یادگار، در هم تنیده شوند، تار به تار و پود به پود... روسری ابریشمین که همیشه پناه و پوشاک بوده این قوم را.. این شروع همزیستی ترکمن است با ابریشم.. که هزار نقش میشود این متاع به دست همسران و دختران... چابک سوار جوان با کلاه و شولایی که نقش گرفته ازسودای حاضر و جاری در دل خاک و خانه و دیدگاه هزاران ساله، به سرانگشتان سوزن دوز با کرشمه نقشهای این تحفه ابریشمی بر زین اسب مینشیند وآرام و موقر گام میزند بر پهنه این ملک ملکوت... یورتمه... همزمان است با کوبیدن شانهها بر پیکر دار قالی... میتازد... همچنان که دخترکان قالی باف میکوبند و میکوبند بر این صحیفه پر نگار... تداعی گامهای اسب به دست این هنرمندان بینشان که گره در گره ثبت میکنند تاریخ زیستن پر افتخارشان را... عجین شده اند با اسب و خاک و درخت و نقش... قالیچه ها و پردهقالیهای تمام ابریشم منحصر به فرد ترکمن صحرا – که اوج این حادثه را در روستای دویدوخ علیا در بخش جرگلان میتوان یافت - این نیز گوشهای است از کمال هنر... دخترکان ترکمن که پای دار قالی بزرگ می شوند و مادر میشوند و نقشها در ناخودآگاهشان نقش بسته و از حفظ میبافند و فرزند میآورند و و همچنان از کودکی تا میان سالی پا میگیرند و مهر میورزند... گوشه ای دیگر اما به چشم و دست و سوزن ثبت میشود بر پارچهها... سوزن دوزی... نقشهای حاشیه آستینها و لبه یقهها و آن لباس چشمنواز نو عروس که هفت سال دوختناش طول میکشد تا عیار عروس باشد در نظرگاه خاندان داماد.... بسیارند و بسیارند و بسیار این همه خلق شدنهای ابریشمین... از هر گلستان شاخهای، نو به نو نمونه... اینها که تصویر شد ، حکایت ابریشم و توتستان تمام نیست... از همان ابتدای این گذر، نجاری جوان همراه ماست که دل میسپارد به تنومندی پیکر درختی در این توتستان... شوریده و شیدا به ابزار میشکافد و میساید و میبرد و از هجوم عشق سازی پدید میآید از این تنه خاموش ... دوتار... همراه همیشه مردمان این سرزمین... چوب توت که سکوت خویش را در امتداد این همه شوق پاس داشته، در این داستان نغمه سر میدهد و هزاران سال نظاره کردن بیصدایش را با طنین دوتارِ زیر و بم که از تابیدن ابریشم حاصل آمده حکایت میکند... زمزمه سکوت داستان زیستن پر از شیدایی است... مردمان، درختان و جانوران... تمام اینهمه بی عشق میسر نمیشده است در طول تاریخ این سرزمین... تلاش ما فقط ثبت است و گوش سپردن به آوای این تقلای زندگی... یادآوری داشتههامان، نه چند وچون هر یک از این بیشمار.... گذری همراه با سکوت ... تا شنیدن صدای تمام این رهگذران بر مدار توتستان و ابریشم... صدا محور ارتباط است از باریدن کرمها چون باران تا قرقره نخریسی و ماسوره بافنده وطنین سرانگشتهای قالیباف در تار و پود ابریشمین، تا برسد به ساز، که گویا سکوت قرنهای توتستان را روایت خواهد کرد...
فروردین ۸۶
باد که در تنش پیچید٬ برآشفت... دلش آب شد... بماند که از آب برآمده بود در طنازیِ آفتاب... به سپیدی٬ بال گسترده بود برآبی بیکران آسمان و نگاه کرده بود درمساحت رنگارنگ خاک... درهم شد و لولید... تراکم تابناکش درآمیخت با زلالی ژرف آسمان... تجسم سپیدی پاشیده برپهنای آبی بی امان... پود به پود٬ تار به تار... آن همه سادگی انبوه نمناکش٬ شد بی تابی مطلق... کش آمد و بی خود شد درهجوم بی قراری باد... رها شد... رها شد تا هرکجا که بغض اش ترکید زار بزند بر صورت پرچین خاک... اشک آرام کرده - تمام امتداد تاریخ زیستن- روزها و شب ها را... آبِ روی آتش... اما آتش که به کیمیا بسوزد٬ آب اثرش نمی کند...
راز می شود
حکایتِ اقتدارِ بی سرانجامِ صدا...
روی این همه خطِ تا بی نهایت - بی اختیار - خاک می شوم.
چه مانده باقی
حالا
جز این سه نقطه های سرگردان...
بی نام٬ بی نشانه
سایه هایِ خمیدهءِ لغزان بر سطحِ بی مهرِ تا انتها غریبه.
آرامشِ مقدسِ تو٬ تاخیرِ بی توجیه دارد...
یاد روزهایی که کلمات شعر می شدند٬ خوش... حالا هرچه هست گلایه است و تهمت و باز افسوس از گذشته ها که گذشت... روزگار پر دلهره مدیون پرور تمام می کند تاب ایستادن را در برابر طوفان داغ و دروغ... دلبسته بودیم و دلخوش... دل خسته ام حالا و باز رسته ام این روزها از بستگی های بی امان به هرآنچه بی من٬ بی خویش٬ تاب آوردن است و ایستادن... دل به اعتبار آفتاب سپرده ام... مگر اینکه آفتاب این روزها هم دروغ باشد...