دلم تنگ می شود برای روزهایی که چهار زانو نشسته باشی پشت آن چرخ خیاطی و دستها که در کار چرخاندن دستگیره کوچک چوبی اند و من سرم را فروکرده باشم از بینابین دستها و زانوها و بوی تنت که بوی توست فقط وفقط و پر کرده باشد تمام فضای یاد خانه را و سر بگذارم روی سینه ات و گل های درشت قرمز رنگ پیراهنت چشم هایم را برق بیندازند و تو با اخم نگاهم کنی و من سرم را بیشتر فرو ببرم در این عطر از یاد نبردنی و دست هایت از کار بمانند و خنده بیاید پشت لبهای جوانی ات و من کاش مانده بودم در همان آغوش گرم و پذیرای مهربان... کاش مانده بودیم زیر همان سقف چوبی و دیوارهای کاهگلی مانده از غرور پدر بزرگ، تن نداده بودند به این هجوم سیمان و آهن...
دلم تنگ می شود برای اتاق رو به حیاط، که پنجره بزرگ چوبی اش تمام مهربانی خورشید را به سفره مان می آورد و طاقچه اش پر بود از گلدان های شمعدانی از همه رنگ و تو ایستاده باشی در قاب پنجره با آن آبپاش قرمز... و شمعدانی ها بهار را زودتر آورده باشند به خانه ای که شاد بودیم و از گیر ودار زمستان رسته بودیم به بازی و بهار مستی کودکی های پر برف...
دلم تنگ می شود برای گربه ها که می زائیدند توی صنوق خانه ، پشت ردیف رختخواب های چیده شده تا سقف و پر می شد تمام خانه از نجوای شان و تو با تمام مهربانی ات عاصی می شدی از این میهمان های ناخوانده و ما که بازیچه می یافتیم از این تسلسل زایش های خانه ای که حالا دلم تنگ می شود برای سنگفرش های خوش رنگ و پر خاطره اش...
دلم تنگ می شود برای سپیدار بلند ایستاده در حیاط که پر بود از لانه کلاغ ها و تو که شاید تنها کسی بودی که صدای کلاغ ها را دوست داشتی و بعد از نهار که فرش می انداختی روی ایوان و آب می پاشیدی روی سنگ فرش رنگی حیاط و خانه پر می شد از بوی بهار و می نشستی روی فرش و چه جوان بودی و من خودم را می رساندم تا دامنت و دست می بردم میان گلهای درشت قرمز دامنت و تو الدوز و کلاغ ها را می خواندی و من چشم به راه کلاغ ها می ماندم تا صابون کنار پاشویه را کی بدزدند و من با لنگه کفشی به فریاد تمام شیطنت کودکی ها را خرج شان کنم...
حالا دلتنگم برای فردای " نیکان" ... دلتنگ که بشود برای دیروزهای کودکی، چه یادگار برده از این چهار دیوار تنگ استیجاری و یک پنجره که باز می شود به سرمای دیوار روبرو...
- : و ... اینک انسان...

همه چیزی راز است-
سایهء سنگ
چنگال پرنده
قرقره نخ
صندلی
شعر.
ایستاده ام روی تلاقی آسمان با زمین... جایی که کوه درآمیخته با ابر، به عشق... روی فرش سپید زمستان، رنگ ذات زندگی... دنیا قاب شده در این چشمی کوچک سیاه وسفید... ریل چیده اند تا پیچ یخزده رودخانه... می نشینم روی صندلی سرد …آفتاب ایستاده راست میان این سپیدی سرشارتا اقیانوس آبی آسمان... درخشش بی نهایت دور از دید...می چرخم تا قاب دلخواه کارگردان... گوشه ای ازحد سنگچین باغ، تکه ای از آسمان،چند شاخهء درخت، بازیگر مثلا عاشق... عشق که بازی نیست ...در این غوغای برف وآبی آسمان - باید برود به جایی که معشوق بر برف ها منتظر نشسته است - چه به تکلف راه می رود... فرو رفته ام در این چشمی کوچک که دنیا قاب شده در آن... -: دوربین؟ ... -: رفت ... -: صدا؟ ... -: رفت ... -: حرکت ... تو ایستاده ای در قاب من... چشم دوخته ام به انعکاس خورشید گونه ات... قدم بر برف که میگذاری صدا ست که ریتم تپیدن آمدنهایت را یادآوری میکند... و من هزار قاب بستهام هزار داستان آمدنت را... می لغزم به سویت... دانههای برف آینه شده اند در انعکاس گامها روی سکوت خاک... حکم به توقف میدهند... - چه بی اشتیاق راه میرود این عاشق مفلوک- ... دستهای همراه روزهای کار، برمیگردانندم به منظر شروع ... من غرق شدهام در آوای گامهای تو در قابم... دور میشویم... دستهایت را سایبان میکنی بر چشمها... نقش خورشید پاک میشود از چهرهات... من برای خورشید نگران میشوم... ساعت غروب را حفظ کردهام...
تو چترت را در قطار
فراموش کردی.
پس، به من فکر میکردی؟
گیسویت خیس بود.
شانهاش کردم
و شانه را
زیر شعر جای دادم.
٪شعرها از یانیس ریتسوس.
آفتاب داغ تموز، همان گرماي مهربان زمستان است.
... گيرم كه بسوزاند،
اين مادر مهر...
هوالمعز
زمزمه سکوت
گذار خیال به گذر ابریشم در زادگاهمان... حضور مادرانه این هنر- حرفه به پاس مهرمادر و شکوه عشق...
سیاهی شب است و ماه در کشاکش امواج ابر، برگ و باد به ایستادگی درخت قاب میشود در تلنگر یک صفحه اندود از شب... ثابت بماند تا صبح آغاز شود... با هیبت شاداب و سبز یک شاخه جوان، در درخشش روز.. دستی وارد قاب میشود... جوان... شاخه را بچیند... وصل شود به افتادن شاخه جوان... و باز شاخهای وباز شاخهای، از پس هم... وصل شود به دستها که در کار بستن شاخههااند ... سبز وجوان... وصل شود به بر دوش کشیدن شاخهها... وصل شود به گذشتن دخترک و شاخهها از سبزی توتستان ... بگذرد از انعکاسش در آب... – و توتستان که هر ساله سبز شده و طراوت را جاودانه کرده در زندگی این سامان - و بگذرد تا دیوار کوتاه باغ ... وصل شود به پیرزن پای گهواره که برگها را چون معاش کودکانش برساند به دهان همیشه باز کرمهای ابریشم... این شروع تغزل ابریشم است در تخیل این حقیر... توتستانها که همیشه حاضر بودهاند در مساحت مهربان زندگی روستایی این سرزمین... همه ساله سبز شدهاند وبه شهد میوههاشان، کام تلاشگران خاک و آب را شیرین کردهاند و به سبزیشان شاد کردهاند و رنگ بخشیدهاند زندگی را و تمثال عشقاند گویا در داستان ابریشم... حُضار ناظر و خاموش... کرمها که پیرزن روستایی مادرانه میپروراندشان به مهر، میخورند و میجوند و با این تکاپوی مداومشان چون باران میبارند – تعبیر پیرزنی بود در روستایی درمانه وسملقان که 40سال به این هنر- حرفه مشغول بود، صدای جویدن برگها را که کم از رحمت باران ندارد - پوست میاندازند و بزرگ میشوند ودرآرزوی پرواز خود را در قید تارو تنیدنِ پیله، محصورِ سپیدی میکنند... پیلههای سپید تن بسپرند به پاکی آب... پیرزنِ ترکمن در بطن ساده ترکمن صحرا به پاتیل کوچک مسی آتش برساند و گرمای آن با بخار مدام، قفس پیله را بشکافد... شاید که سودای پرواز کرمهای ابریشم به هرم آتش و بخار آب ناکام مانده باشد، اما سماع پرنشاطِ طرح و نقش و رنگ بال بشود برای تصویر پرواز هزاران سال زیستن این ساکنان پرمهر سرزمینِ مادری ما...پیرزن سررشته این زلف را به ترنم قرقره بسپارد و بچرخاند چرخ نخ ریسی را و ابریشم را از گلولهای که در هم تنیده به تسلسل رشتهها پیوند بزند... همچنان که خورشید و ماه سالیان دراز نظاره کردهاند این تلاش را، نخهای تابیده به همت چرخها کلاف میشوند و از رنگهای طبیعت رنگین میشوند در این هنگامه پر از عشق تا در ماشینهای مانده از سالیان دور به یادگار، در هم تنیده شوند، تار به تار و پود به پود... روسری ابریشمین که همیشه پناه و پوشاک بوده این قوم را.. این شروع همزیستی ترکمن است با ابریشم.. که هزار نقش میشود این متاع به دست همسران و دختران... چابک سوار جوان با کلاه و شولایی که نقش گرفته ازسودای حاضر و جاری در دل خاک و خانه و دیدگاه هزاران ساله، به سرانگشتان سوزن دوز با کرشمه نقشهای این تحفه ابریشمی بر زین اسب مینشیند وآرام و موقر گام میزند بر پهنه این ملک ملکوت... یورتمه... همزمان است با کوبیدن شانهها بر پیکر دار قالی... میتازد... همچنان که دخترکان قالی باف میکوبند و میکوبند بر این صحیفه پر نگار... تداعی گامهای اسب به دست این هنرمندان بینشان که گره در گره ثبت میکنند تاریخ زیستن پر افتخارشان را... عجین شده اند با اسب و خاک و درخت و نقش... قالیچه ها و پردهقالیهای تمام ابریشم منحصر به فرد ترکمن صحرا – که اوج این حادثه را در روستای دویدوخ علیا در بخش جرگلان میتوان یافت - این نیز گوشهای است از کمال هنر... دخترکان ترکمن که پای دار قالی بزرگ می شوند و مادر میشوند و نقشها در ناخودآگاهشان نقش بسته و از حفظ میبافند و فرزند میآورند و و همچنان از کودکی تا میان سالی پا میگیرند و مهر میورزند... گوشه ای دیگر اما به چشم و دست و سوزن ثبت میشود بر پارچهها... سوزن دوزی... نقشهای حاشیه آستینها و لبه یقهها و آن لباس چشمنواز نو عروس که هفت سال دوختناش طول میکشد تا عیار عروس باشد در نظرگاه خاندان داماد.... بسیارند و بسیارند و بسیار این همه خلق شدنهای ابریشمین... از هر گلستان شاخهای، نو به نو نمونه... اینها که تصویر شد ، حکایت ابریشم و توتستان تمام نیست... از همان ابتدای این گذر، نجاری جوان همراه ماست که دل میسپارد به تنومندی پیکر درختی در این توتستان... شوریده و شیدا به ابزار میشکافد و میساید و میبرد و از هجوم عشق سازی پدید میآید از این تنه خاموش ... دوتار... همراه همیشه مردمان این سرزمین... چوب توت که سکوت خویش را در امتداد این همه شوق پاس داشته، در این داستان نغمه سر میدهد و هزاران سال نظاره کردن بیصدایش را با طنین دوتارِ زیر و بم که از تابیدن ابریشم حاصل آمده حکایت میکند... زمزمه سکوت داستان زیستن پر از شیدایی است... مردمان، درختان و جانوران... تمام اینهمه بی عشق میسر نمیشده است در طول تاریخ این سرزمین... تلاش ما فقط ثبت است و گوش سپردن به آوای این تقلای زندگی... یادآوری داشتههامان، نه چند وچون هر یک از این بیشمار.... گذری همراه با سکوت ... تا شنیدن صدای تمام این رهگذران بر مدار توتستان و ابریشم... صدا محور ارتباط است از باریدن کرمها چون باران تا قرقره نخریسی و ماسوره بافنده وطنین سرانگشتهای قالیباف در تار و پود ابریشمین، تا برسد به ساز، که گویا سکوت قرنهای توتستان را روایت خواهد کرد...
فروردین ۸۶
باد که در تنش پیچید٬ برآشفت... دلش آب شد... بماند که از آب برآمده بود در طنازیِ آفتاب... به سپیدی٬ بال گسترده بود برآبی بیکران آسمان و نگاه کرده بود درمساحت رنگارنگ خاک... درهم شد و لولید... تراکم تابناکش درآمیخت با زلالی ژرف آسمان... تجسم سپیدی پاشیده برپهنای آبی بی امان... پود به پود٬ تار به تار... آن همه سادگی انبوه نمناکش٬ شد بی تابی مطلق... کش آمد و بی خود شد درهجوم بی قراری باد... رها شد... رها شد تا هرکجا که بغض اش ترکید زار بزند بر صورت پرچین خاک... اشک آرام کرده - تمام امتداد تاریخ زیستن- روزها و شب ها را... آبِ روی آتش... اما آتش که به کیمیا بسوزد٬ آب اثرش نمی کند...
راز می شود
حکایتِ اقتدارِ بی سرانجامِ صدا...
روی این همه خطِ تا بی نهایت - بی اختیار - خاک می شوم.
چه مانده باقی
حالا
جز این سه نقطه های سرگردان...
بی نام٬ بی نشانه
سایه هایِ خمیدهءِ لغزان بر سطحِ بی مهرِ تا انتها غریبه.
آرامشِ مقدسِ تو٬ تاخیرِ بی توجیه دارد...
یاد روزهایی که کلمات شعر می شدند٬ خوش... حالا هرچه هست گلایه است و تهمت و باز افسوس از گذشته ها که گذشت... روزگار پر دلهره مدیون پرور تمام می کند تاب ایستادن را در برابر طوفان داغ و دروغ... دلبسته بودیم و دلخوش... دل خسته ام حالا و باز رسته ام این روزها از بستگی های بی امان به هرآنچه بی من٬ بی خویش٬ تاب آوردن است و ایستادن... دل به اعتبار آفتاب سپرده ام... مگر اینکه آفتاب این روزها هم دروغ باشد...
باد را شنيدهاي ؟... بيتابيِ مطلق... ايستادنِ به اختيار.... گذرِ مداوم به هزار در هزار ثانيههايِ جاريِ در زيستن... توقفِ به اختيار... اختيار!!!
چشم شدهاي؟... رونده تا بيكران... وصل شوي به امتدادِ برگهايِ چسبيده به تنهاييِ پيادهرو... امتدادِ رفتنِ به اختيار... رفتن... به اختيار... تا ديدرسِ عبورِ پريِ سپيد پوشيده را به اشك بشويي؟... به اشك... به اشكِ بي اختيار...
سكوت را زمزمه كردهاي؟... لب بسته باشي و فرياد كني... فرياد... از سرِ اجبار... سكوت كردهاي تا باران را بشنوي... از قيد بوق رها باشي... سكوت كني و بگذري... بگذري تا فرو نريخته باشي از پس اين همه انتظار... انتظارِ آكنده از اشتياق...
داغ خورده باشد به پيشاني و انگشت نما شوي به اصرارِ در تكلمِ بي واژه... بي كلمه... صعود كرده باشي از ابتداي سقوط و باز سر به پستي سنگ سپرده باشي بي احتياط...
زخم بودهاي؟... سر باز كني از زورِ درد... خونابه را به احترامِ تشنگي دوست بداري... دل به قرمزي اش بسته باشي و دلبندِ برق زدنش در آفتاب بماني... مرهم نخواهي واز درد زنده باشي و ايستاده بماني تا تواضع درخت... سايه باشي و منظرت بشود پري سپيد پوشيده دراضطرابِ گامهايِ وداع... چتر بسته باشي در ريزشِ بي احتياطِ برگها... در مساحتِ محدودِ يك صندلي ، سايه بشوي داغ تر از خورشيد...
گرسنگي كشيدهاي؟... كه عاشقي از يادت رفته باشد... يادت ، رفت؟... يادت بماند و آماج تصويرهاي گوناگون...يادت مانده، يادگار داغ روي پيشاني... داغت مانده ...
رنگ برف كه طلوع كرد
شروع سرخ گفتگو بود
سرريز لرزان کلمات
تو بودی و این شوق مکرر کودکی
- موج سرخوشی و شجاعت عشق در من –
من
نيست شدم
در هرم آفتابي كه
زوال اشك را تبخير مي كرد...
به مادر كه مهرش بي حساب بود
ماه همكاسه بود با آب... نقش شده بود ميان ِتلنگر آبي ِخورشيد خانوم ِكفِ كاسه، ميان ِعطرِ محمدي – كه تابناك بود در حضورِ آبي ِكاسهِ چيني – پيچيده بود و انگار نه انگار كه حقيقتي هم هست روي ِسفرهِ پاك و بيگناهِ اين پرواز... مقدر شده بود همه اين همنشيني ِاز سوي ِمهر تخيل مادر باشد درسپيدهِ صبحِ صادق... تسبيح چوبي كه رج بخورد از گردش ِهزار باره، به دستان ِهميشه مهربان، طعم خواب جا ميافتد در حكايت دلتنگي و بيداري ِبا اعمال شاقه... تا خوابيدنهاي آسوده كه پر بود از نشاط تپيدنت در بسترم، هزار شبِ بيدار ماندن و ترس جا مانده در تاريكي ِاين روزگارِ دلهره... تا چشيدنِِ ِاشكهايِ بياختيارِ هزار پروازِ بيخرد وسخت پرشور، هزار روزِ گرسنگي فاصله افتاده... خاك جاخوش كرده درمسير رگهاي برآمده از زور بغض... ياد گريه هم بي نوازش شما زمينگيرم ميكند... آغوش بازِ هزار روزِ خستگي تا طلوع بمان...